العاقل يكفی بالاشارة

خبر را نگاه کنید. باید میان کشوری که در آن امثال امیر یارون و استنلی فیشر را به ریاست بانک مرکزی می‌نشانند، با کشوری که سکانداران اقتصادی و غیراقتصادی‌اش نه مایل و نه شاید قادر به درک واقعیات هستند و به جایش سر و چشمشان دنبال چیزهای دیگری است تفاوتهایی وجود داشته باشد. برای مثال مقایسه کنید با جمهوری اسلامی پاکستان که عاطف میان را به خاطر فشار تندروهای مذهبی حتی در پست مشاوره تحمل نکردند. این تفاوت‌ها حاصل توطئه روسیاهان، زدوبندهای پشت پرده جهانخواران و لابی فلانی‌ها نیست. تفاوت عقلانیت با جهل است.
Advertisements

دوباره دلار

بالاخره در بازار که حجم به نسبت کمی هم دارد دلار ریختند و قیمت را آوردند پایین. مساله این است تا کی میتوانند به این کار ادامه بدهند. هر چقدر قیمت پایین‌تر بیاید، سفته‌بازانی پیدا می‌شوند که شروع به خرید میکنند. تقاضای وارداتی بالا میرود و حالا باید حتی جریان دلاری بیشتری برای حفظ قیمت در بازار بریزند.

پیش‌بینی کردن تغییرات قیمت در یک بازار آزاد و رقابتی کاری نزدیک به غیرممکن است. این بازار گرچه اسمش بازار آزاد است، اما یک بازار آزاد و رقابتی واقعی نیست و اگر اطلاعات دقیق‌تری از رفتار بازیگران بزرگ داشته باشیم میتوانیم حدسی از مسیر آینده داشته باشیم. من به چنین اطلاعاتی بیش از آنچه عموم مردم میدانند دسترسی ندارم. ولی این اولین بار در جهان نیست که دولتی سعی می‌کند در یک بحران ارزی قیمت را با عرضه بیشتر از محل ذخائرش کنترل کند. همین دولت با قیمت ۴۲۰۰ تومانی یکبار شانسش را امتحان کرد، مدتی موفق بود ولی بعدتر قیمت رسمی در سامانه نیما روی اعداد بالاتری رفت. خلاصه اینکه این دخالت دولت هم احتمالن موفق نیست و این ظرف مدتی (مثلن چند ماه) به وقوع می‌پیوندد. اینکه چند ماه یا چند روز اطلاعاتی میخواهد که فعالان بازار کم‌کم با نگاه به وضع بازار، حجم دخالت دولت، ارزیابی از ذخائر دولت و غیره به دست می‌آورند و مطابق آن عمل می‌کنند. در این نوشته سابقم که بازنشر کرده‌ام، توضیح بیشتری در همین مورد داده‌ام. اگر علاقه داشتید نگاهی به این مورد هم بیندازید. خلاصه اینکه سال ۱۹۹۲ انگلستان با یک بحران ارزی مواجه شد. دولت نرخ بهره و عرضه ارز خارجی را بالا برد. جواب داد؟ خیر. جناب جورج سوروس معروف (که همینجا معروف شد) و عده دیگری از سفته‌بازان در روزهای قبل از سقوط، آنقدر پوند را فروختند و ارز خارجی خریدند که بانک مرکزی انگلستان موفق به دفاع از نرخ نشد و پوند سقوط کرد. بعضی تخمین‌ها می‌گویند در انتها دولت حدود ۳.۳ میلیارد پوند ضرر کرد که یک میلیارد پوند آن مستقیمن سود فاند سوروس بود.

من امیدوارم وضع اقتصاد کشور به شرایط عادی‌تری برگردد و مردم تا این حد در معرض ریسک سقوط ارزش پول کشور نباشند اما نشانی از چنین تغییری دیده نمیشود. تکرار حرفهای بدیهی:

در حال حاضر یک تغییر میتواند قیمت دلار را به شکل پایداری تحت تاثیر قرار دهد: هر کاری که امکان دسترسی ایران به دلارهای نفتی‌اش را که هدف تحریمها قرار گرفته فراهم کند. هر کاری که محدودیتهای فروش نفت ایران که از چهارم نوامبر جدی‌تر اعمال می‌شوند را کم‌اثر کند یا از بین ببرد. بعضی میگویند توافق با اروپا یا چین یا هند این کار را می‌کند. قبلتر نوشته بودم که حدس من این است که بعید است اینها حلال مشکل باشند و در نهایت دیر یا زود باید با آمریکا توافق کنند. ولی جدا از حدس من، هر کاری که این مشکل را حل کند می‌تواند قیمت دلار را به شکل پایداری پایین بیاورد و به سطحی برساند که اقتضای مسائل داخلی اقتصادی ایران نظیر سیاست پولی-مالی دولت است. جدا از این، اگر منابع فعلی را به جای بازار اولیه و ثانویه و نیما و غیره در یک بازار عرضه کنند میتواند به تخصیص بهتر منابع و کاهش قیمت آزاد کمک کند.

وقتی میگویم اقتضای مسائل داخلی اقتصاد ایران منظورم اشاره به دو کاری است که به هم ارتباط دارند و دولت باید برای جلوگیری از بحرانهای آتی فارغ از مسائل سیاست خارجی به دنبالشان باشد. اول سیاست پولی مستقل از بودجه‌ریزی دولت. یعنی دولت و شرکتهای دولتی اگر در بودجه برای هر کاری منابع کم آوردند از بانک مرکزی نگیرند یا به بانکها دستور تامین منابع ندهند که در نتیجه بعدن بانک مرکزی به بانکها برای جبرانش وام بدهد. دومین مورد که شرط لازم اول است: بودجه متوازن. مخارج ریالی دولت متناسب با درآمدهای ریالیش از محل مالیات باشد. دولت میتواند دلارهای نفتی را هم بفروشد و درآمد ریالی از این محل داشته باشد. ولی حجم اتکا به این درآمد باید طوری محدود بشود که هیچ‌وقت اگر قیمت نفت کم و زیاد شد، این محل درآمد دچار شوک نشود؛ به بیان ساده باید از درآمدهای دلاری دولت نوسان‌گیری شود. باقی درآمد نفتی می‌تواند سرمایه‌گذاری خارجی بشود و کم کم وارد کشور بشود.

 

وسط بحث‌ها

امروز داشتم با دوستی صحبت می‌کردم، اینها خلاصه حرفهاست:
به نظرم واقعیت این است که ترامپ با خروج از برجام تا الان یک برد ساده سیاست خارجی به دست آورده: از یک طرف ایران را از مزایای توافق محروم کرده و به کمک تحریم‌ها برای کسب امتیازات بیشتر فشار می‌آورد که نتیجه طبیعی‌اش تضعیف یک دشمن است. از طرف دیگر ایران به توافق پایبند مانده و هیچ پاسخ متناسبی («اگر پاره‌کند آتش میزنم» را خاطرتان هست؟) نداده، بنابراین هشدارهای مخالفان ترامپ در داخل و خارج آمریکا تا الان بی‌اساس بوده. اگر همین فردا یک رئیس‌جمهور دموکرات در کاخ سفید باشد چه دلیلی دارد که به توافق پیشین برگردد؟
«اینها» دو راه بیشتر ندارند: یا باید بروند مذاکره کنند و مسائلشان را خیلی اساسی با آمریکا حل کنند و پیمان ببندند و الخ. یا باید بروند سراغ همان راهی که کره‌شمالی رفت و آنوقت لااقل چیزی در مشتشان داشته باشند تا بعدتر با کس دیگری معامله کنند. این وضعیت پا در هوای منتظر اروپا و چشم به راه چین و در هوس هند و آویزان روسیه یک بن‌بست تمام‌عیار است، اعتبار تهدیدات رهبران کشور را به کلی از بین برده که برای امنیت کشور خطرناک است و به طور خلاصه کشور را در سال‌های آینده به تدریج به خاک سیاه خواهد نشاند. اگر تفاوتها را برای لحظه‌ای کنار بگذاریم، نمونه شکست تحریمهای خارجی یکسویه آمریکا، کوباست. درست است که رژیم کاسترو سرنگون نشد و از این لحاظ تحریمها شکست خورد، اما وضعیت خراب اقتصاد کوبا جلوی چشم است. عاقبت بعد از ۶۰-۷۰ سال «مقاومت» چه کردند جز مذاکره؟ نمونه بد ادامه وضع تحریم، عراق بعد از جنگ خلیج فارس است، کشور کلنگی ‌در معرض فروپاشی.
بعضی می‌گویند از کجا معلوم دوباره زیر توافق نزنند، مثل این توافق نشود یا بدتر لیبی نشویم که برنامه‌اش را تعطیل کرد و بعدترها فلان شد و غیره. از کجا معلوم بعد از انتخابات کنگره در نوامبر یا بعد از انتخابات ۲۰۲۰ ریاست‌جمهوری توافق بهتری نصیب «اینها» نشود؟ بر این اساس معلوم نیست مسیر توافق با ترامپ، بهترین راه برای کسب امنیت و جلوگیری از سقوط اقتصادی کشور باشد.
نظر من این است: قیمت دلار در بازار بهترین نمایشگر انتظارات عقلایی درباره درآمدهای دلاری دولت و به طور غیرمستقیم توان اقتصادی دولت ایران است. شرایط این چند ماه نشان داده هر قدم که از مسیر توافق دور می‌شوند، هر سیگنالی که درباره «مقاومت» و کوتاه نیامدن می‌دهند قیمت جهش می‌کند. این یعنی انتظارات عقلایی از آینده درآمدهای نفتی و وضعیت اقتصادی با ادامه وضع موجود، منفی است. یعنی حتی اگر امکان لیبی شدن و اینکه آنها زیر توافق جدید بزنند را لحاظ کنیم، حتی اگر امکان به دست آمدن یک توافق بهتر بعد از ترامپ در آینده را لحاظ کنیم، مسیر توافق با ترامپ همچنان به صرفه‌ترین و مثبت‌ترین حرکت ممکن است. کافی است فکر کنیم اگر فردا اعلام کنند ترامپ و روحانی دیدار کرده‌اند چه بر سر قیمت دلار می‌آید.
نتیجه اینکه هرچه زودتر مقاومت را کنار بگذارند و معامله کنند برای آینده خودشان و ‌کشور بهتر است.

 

رسانه

کار رسانه گزارش کردن رخدادها و مواضع گروه‌های مختلف است. اگر یک رخداد ارزش خبری داشته باشد، انعکاس مواضع طرف‌های متعدد درگیر در مساله هرچند حاوی نفرت‌پراکنی، قوم‌گرایی، نژادپرستی، افراط‌گرایی یا خلاف‌گویی باشد می‌تواند به روشن شدن موضوع و انتقال اطلاعات کمک کند به شرطی که رسانه تبدیل به تریبون یک‌طرفه نشود. دلیلی برای نقض حق آزادی بیان با سانسور و حذف به ذهنم نمی‌رسد مگر اینکه محتوای صحبت‌ها به شکل عینی منجر به خشونت، درگیری یا آسیب‌رساندن به دیگران شود.
اینکه یک نفر بیاید مواضع خودش را درباره «مشروع بودن» یک اقدام تروریستی که قبل‌تر رخ ‌داده بگوید و یا مسئولیت آن اتفاق را به عهده بگیرد، ارزش خبری دارد؛ به کسی آسیب نمی‌زند یا منجر به خشونت نمی‌شود و در عوض برای مخاطب به طور کامل روشن می‌کند با چه گروه، اندیشه و عملکردی مواجه است.

 

سوگیری‌ها درباره مهاجران

چند روز پیش در یکی از شبکه‌های اجتماعی خبری در مورد تصویب قوانین مقابله با گتو برای محلات مهاجرنشین در دانمارک به چشمم آمد و البته مجموعه‌ای از نظرات به شدت منفی نسبت به مهاجران و به خصوص مهاجران مسلمان. مساله مهاجران را از زاویه‌های مختلف اجتماعی-اقتصادی-اخلاقی می‌شود ارزیابی کرد. شاید یکی از مهم‌ترین سوالها این باشد که چقدر صفات منفی که در جامعه مقصد به مهاجران به طور کل یا فلان گروه از مهاجران، نظیر مسلمان‌ها در اروپا یا مکزیکی‌ها در ایالات متحده، نسبت داده می‌شود حاکی از واقعیت است. بدون داشتن یک دید روشن از واقعیت امکان قضاوت‌های بعدی فراهم نیست.
یکی از بهترین منابعی که می‌تواند درباره این سوال به ما اطلاعات بدهد مقاله اخیر آلسینا، استانچوا و میانو (2018) (یک ارایه و یک قسمت پادکست در مورد این مقاله) است. پژوهشگران در این مقاله از داده‌های نظرسنجی‌هایی با 2 تا 4.5 هزار نفر شرکت‌کننده از افراد غیرمهاجر اهل کشورهای آلمان، فرانسه، ایتالیا، سوئد، بریتانیا و ایالات متحده استفاده کرده‌اند. (مجموعن 22506 شرکت‌کننده) آنها به طور مشخص از پاسخ‌دهندگان خواسته‌اند نظراتشان را درباره مهاجران قانونی (و نه غیرقانونی) در زمینه‌های مختلف بیان کنند، سپس به آمارهای واقعی مراجعه کرده‌اند و دیدگاه نمونه پاسخ‌دهندگان را که می‌تواند بیانگر نظر جامعه مقصد باشد با واقعیت مقایسه کرده‌اند. از سوی دیگر از آنجا که ویژگیهای پاسخ‌دهندگان در اختیار پژوهشگران بوده است، آنها توانسته‌اند مشخص کنند کدام گروه‌ها در جامعه مقصد بیش از بقیه نسبت به مهاجران نظری خلاف واقع دارند. من سه مورد از نتایج این مقایسه و اشتباهات افراد در ارزیابی نسبت به مهاجران را اینجا می‌گذارم. بررسی باقی‌اش بماند برای آنها که مایلند نگاهی به اصل مقاله بیندازند.

اولین مساله مهم تعداد مهاجران نسبت به کل جمعیت است. در تصویر پایین سمت چپ مشخص است که در حالی که در ایالات متحده تنها 10% جمعیت مهاجر هستند، تصور پاسخ‌دهندگان به طور میانگین 35% است یعنی حدود 3.5 برابر واقعیت. به طور میانگین پاسخ‌دهندگان کشورهای مختلف سهم مهاجران از جمعیت را حدود 20% بیشتر از سهم واقعی‌شان می‌دانند. تصویر سمت راست نشان می‌دهد که این خطا در کدام گروه‌های اجتماعی بزرگ‌تر است. قسمتی که با سایه حول نقطه مشخص شده است بازه اطمینان است. برای مثال مشخص است که افراد فاقد تحصیلات دانشگاهی بیش از افراد دارای تحصیلات دانشگاهی نسبت به تعداد مهاجران دچار زیادبینی هستند.

1

دومین مساله دین مهاجران است. همانطور که مشخص است درحالی که در همه کشورها جز فرانسه سهم مهاجران مسلمان از کل مهاجران، بیش از واقعیت تصور می‌شود در مورد مهاجران مسیحی ماجرا کاملن معکوس است و در تمام کشورها سهمشان از کل مهاجران کمتر ارزیابی می‌شود.

2

سومین نمودار درباره وضعیت اقتصادی مهاجران و به طور خاص بیکار یا فقیر بودن آنهاست. نمودار زیر مشخص می‌کند در همه کشورها سهم مهاجران بیکار به کل مهاجران بین 20 تا 30 درصد بیشتر از واقعیت ارزیابی می‌شود (یعنی 2 تا 3 برابر واقعیت!) و به جز سوئد، در همه کشورها مهاجران فقیرتر از آنچه واقعن هستند ارزیابی می‌شوند.

3

باقی مقاله به مسائلی دیگر از قبیل تحصیلات، انتفاع از کمک‌های بازتوزیعی دولت، میزان تلاش کاری و غیره می‌پردازد و تقریبن در همه این زمینه‌ها مهاجران بدتر از آنچه در واقع هستند تصور می‌شوند. ممکن است بتوان احتمال داد که پاسخ‌دهندگان ناخواسته نتوانسته‌اند بین مهاجران قانونی و غیرقانونی تمایز قایل شوند. با این وجود این احتمال بعید است ماجرا را از بعد عملی حل کند چون از یک طرف این شواهد سیستماتیک هستند یعنی کم و بیش بین همه گروه‌های پاسخ‌دهنده مشاهده می‌شوند و از طرف دیگر وقتی در یک نظرسنجی که به صراحت گفته شده درباره مهاجران قانونی است ماجرا از این قرار است بعید نیست در عالم واقع خیلی راحت‌‍تر قضاوتها درباره مهاجران غیرقانونی به مهاجران قانونی تسری پیدا کند.

از فاصله قضاوت‌های مردم با واقعیت که بگذریم، یک سوال مهم این است که مهاجران چقدر نسبت به شهروندان جامعه مقصد سواد کمتری دارند، جرم و جنایت مرتکب می‌شوند یا درآمد کمتری دارند؟ دقیق‌ترین جواب برای این سوال به نظرم این است که بستگی دارد در چه تاریخی، چه جامعه‌ای و به چه مهاجرانی نگاه کنیم و نمی‌توان به سادگی حکم کلی صادر کرد. بگذارید به دو نمونه درباره جرم و جنایت مهاجران نگاه کنیم.

نمونه اول. اگر به نمودارهای این گزارش موسسه Cato در سال 2018 که بر اساس داده‌های جرم و جنایت در تگزاس در 2015 آماده شده است می‌توانیم پاسخی به سوال بالا در یک زمینه مشخص ببینیم. توجه کنیم که ایالت تگزاس به دلیل خط مرز مشترک با مکزیک به طور مستقیم در معرض ورود مهاجران غیرقانونی قرار دارد؛ همان مهاجرانی رئیس‌جمهور آمریکا بارها با اشاره به آنها گفته است مکزیک متجاوزان و تبهکارانش را به آمریکا می‌فرستد. (نمونه)

4

بر اساس نمودار بالا که نرخ جرم برای شهروندان محلی، مهاجران قانونی و مهاجران غیرقانونی را برای هر یکصدهزارنفر از هر یک از دسته‌ها نشان می‌دهد، به طور نسبی مهاجران قانونی کمتر از همه محکومیت قضایی داشته‌اند و نسبت ارتکاب جرم حتی برای مهاجران غیرقانونی از شهروندان محلی کمتر است. نمونه‌های مشابه از نمودار بالا برای جرائم دیگر نیز همین الگو را نمایش می‌دهند. برای مثال در نمودار پایین مشخص است که تنها گروهی که سهم محکومیتشان در قتل به سهمشان از جمعیت بزگتر از یک است افراد محلی هستند.  نسبتی که برای مهاجران غیرقانونی هم کمتر از یک است و برای مهاجران قانونی حدود یک سوم است. همین سهم کمتر را در جرائم جنسی نیز می‌توان دید.

5

نمونه دوم. اخیرن آمارهایی از افزایش نرخ جرم و جنایت در مناطقی از اروپا که پناهجویان زیادی پذیرفته‌اند گزارش شده‌ است. این گزارش بلومبرگ از یک پژوهش به زبان آلمانی بر اساس داده‌های ساکسونی سفلی، یکی از ایالات آلمان است. پژوهشگران گزارش کرده‌اند که آمار جرم و جنایت که بین سالهای 2007 تا 2014، به میزان 21.9 درصد کاهش یافته بوده، در طی دو سال 2015 و 2016، به میزان 10.4 درصد افزایش یافته است و از این افزایش 92.1 درصد به پناهجویان تازه وارد مرتبط است. صرف تغییر یک روند کاهشی در جرم و جنایت به روند افزایشی مایه نگرانی است. با این حال قضاوت ساده نیست و باید به دنبال علل مشکل و راهکارها گشت. یکی از چیزهایی که پژوهشگران به آن اشاره کرده‌اند اینکه بخشی از افزایش آمار جرم و جنایت به طور طبیعی ناشی از این است که جمعیت پناهجو اکثرن مردان و جوانانی دور از خانواده‌هایشان هستند و البته آمار جرم و جنایت میان مردان و جوانان فارغ از مهاجر بودن یا نبودن بالاتر است. یک مساله مهم دیگر این که بخشی از این جمعیت پناهجو، امکان کسب درآمد با کار کردن را تا مدتی ندارد و بعید نیست سهمی از جرم و جنایت ناشی از همین باشد.علت داستان هرچه که باشد، این شواهد نشان می‌دهند که وارد شدن مهاجران و دراین مورد خاص پناهجویان می‌تواند هزینه‌هایی از جنس افزایش جرم و جنایت با خود به همراه داشته باشد.

تحقق اراده خدا و آرمان تربیت جامعه

امروز با متنی خواندنی و کامنتهایش مواجه شدم که نشان می‌داد برای کسانی که دل در گروی ارزش‌های نظام دارند و فکر می‌کنند، این سوال خواه‌ناخواه مطرح می‌شود که نقطه افتراق تفکر، عملکرد و تاریخچه نظام محبوب‌شان با داعش چیست؟ به بیان فصیح خود نویسنده:

«ایده‌ی اصلی داعش تحقق خدا توی تاریخ بود. داعش یه طلب اساسی داشت: به کرسی نشوندن حرف خدا به هر قیمتی یا به عبارتی اعمال بلِا شرط ربوبیت و اراده‌ی الله در زمان و مکان. فعلن کاری به ریشه‌ی اختلاف داعش با خودمون بواسطه‌ی مباحث هرمنوتیک و نحوه‌ی تأویل و تفسیر متن مقدس و اینا ندارم. بحثم اینجا بطور مشخص اینه: تا کجا میشه از زور و اهرم‌های قدرت برای تحقق امر قدسی و اراده‌ی خدا استفاده کرد؟»

تقابل شدید مذهبی با داعش ناشی از همان نحوه تفسیر متن مقدس و در نتیجه قرار گرفتن داعش در جایگاه مهاجم به کسانی که با نظام محبوب نویسنده، قرابت مذهبی و سیاسی دارند از یک طرف و رسانه‌ای شدن خشونت و سبعیت کم‌نظیر این گروه از طرف دیگر دو عامل مهمی است که این شباهت را به یک مساله تبدیل کرده است. البته سابقه سوالات مشابه را دوره حکومت طالبان در افغانستان هم می‌توان یافت. شباهت با یک نظام قرون وسطایی که در پی تحقق اراده خدا در تاریخ، برده‌داری زنان و کودکان را در عمل اجرا کرده و گناهکاران را بر اساس قوانین شریعت از بلندی به پایین انداخته یا در آتش سوزانده، مشکل بزرگی است.

یک راهکار جالب برای خروج از این وضعیت نامطلوب که در کامنت‌ها تجویز می‌شود تاکید بر وظیفه «تربیتی» نظام اسلامی در قبال مردم در قیاس با خشونت عریان دولت اسلامی عراق و شام است. اما هر کسی به سادگی به تضاد میان فردیت انسانها و این نقش تربیتی پی می‌برد. مرز اعمال تربیت در مقابل اعمال خشونت کجاست؟ شاخص پیشنهادی این است که نظام تا هر کجا که امکان عملی تربیت، با سکوت و سکون اکثریت فراهم بود، می‌تواند به تربیت کردن دلسوزانه نااهلان ادامه دهد. در عمل هم ملاک و میزان تعیین این مرز رهبری است که جایگاهش در تعریف رسمی دوستان در طول مقام ربوبیت تشریعی خداوند است. نویسنده کامنت هم به اشاره می‌گوید: «لِلبیتِ رَبٌّ».

مایه اندیشه و تامل است که مبانی نظری حکومت اسلامی انقدر روشن و موجز در ذهن بعضی جا افتاده و خود را نمایش می‌دهد. با این وجود این راهکارها برای پوشاندن آن مشکل بزرگ موفقیت چندانی ندارند.

موسولینی و جنتیله در متنی که در 1932 درباره دکترین فاشیسم نوشتند نظام سیاسی مطلوب خود را این‌طور توصیف کردند:

«… The Fascist State is an inwardly accepted standard and rule of conduct, a discipline of the whole person; it permeates the will no less than the intellect. It stands for a principle which becomes the central motive of man as a member of civilized society, sinking deep down into his personality; it dwells in the heart of the man of action and of the thinker, of the artist and of the man of science: soul of the soul

Fascism, in short, is not only a law-giver and a founder of institutions, but an educator and a promoter of spiritual life. It aims at refashioning not only the forms of life but their content – man, his character, and his faith. To achieve this propose it enforces discipline and uses authority, entering into the soul and ruling with undisputed sway. Therefore it has chosen as its emblem the Lictor’s rods, the symbol of unity, strength, and justice.»

و در جایی دیگر:

«The keystone of the Fascist doctrine is its conception of the State, of its essence, its functions, and its aims. For Fascism the State is absolute, individuals and groups relative. Individuals and groups are admissible in so far as they come within the State. Instead of directing the game and guiding the material and moral progress of the community, the liberal State restricts its activities to recording results. The Fascist State is wide awake and has a will of its own. For this reason it can be described as «ethical».»

از نتایجی که مقایسه مواردی نظیر این با تاکیدات بر اهمیت نظام در سخنان بزرگان نظام (مثال) به همراه دارد بگذریم. با این وجود روشن است که آن نظامی که مسئولیت اخلاقی و تاریخی‌اش را در تربیت روحی و معنوی انسان کامل جستجو می‌کند، بر هر فردیتی مقدم است، در اعماق قلب و روان انسان‌ها جوانه ایمان به راه خود را می‌نشاند، برای رسیدن به اهداف خود اراده‌ای مستقل از خواست‌های غیراخلاقی و فردمحورانه مردم دارد و به همین دلیل هم تنها نظام اخلاقی ممکن برای جلوگیری از سقوط انسان به وادی حیوانات بلکه پایین‌تر است، در نهایت منطقی‌اش یک نام دارد: فاشیسم.

خوب است حالا که بعضی دارند درباره نقاط افتراق با داعش می‌پرسند و در جستجوی نهایت منطقی ایده‌ها هستند، به این شباهت‌ها هم توجه کنند و از جمله به عاقبت داستان فاشیسم نگاهی بندازند.

قیمت‌ها چه اطلاعاتی به ما می‌دهند؟

فرض کنید دنیایی با دو روز وجود دارد: روز صفر و روز یک. برای وضعیت دنیا در روز یک، وقوع دو پیشامد ممکن است: ممکن است به احتمال 50% در وضعیت خوب و به احتمال 50% در وضعیت بد قرار بگیریم. فرض کنید الان در روز صفر هستیم و از اینکه فردا کدام یک از رخدادهای خوب یا بد وقوع می‌دهد خبر نداریم. فرض کنیم یک دارایی داریم که در هر دو حالت خوب یا بد به ما 1 دلار می‌دهد: اسمش را بگذاریم دارایی بدون ریسک. یک دارایی دیگر هم داریم که در صورت وقوع رخداد خوب، به ما 2 دلار میدهد و اگر اوضاع خوب پیش نرود به ما صفر دلار می‌دهد. اسم این یکی را بگذاریم دارایی ریسک‌دار. فعلن از نرخ بهره‌ای که به خاطر یک روز خوابیدن پولمان باید دریافت کنیم صرف‌نظر کنیم و آن را معادل صفر بگیریم.

سوال این است که قیمت دارایی ریسک‌دار ما در روز صفر چقدر است؟

پاسخ درست این سوال با اطلاعات فعلی مشخص نیست. چرا؟ درست است که می‌توانیم امید ریاضی خروجی هر کدام از سرمایه‌گذاری‌هایمان را محاسبه کنیم (رابطه پایین)، اما اینجا با دو سرمایه‌گذاری کاملن متفاوت مواجهیم؛ اولی بدون ریسک است و دومی ریسک دارد. آیا حاضریم برای هر دوی این سرمایه‌گذاری‌ها یک مقدار پول بدهیم؟

E[x] = x_1 \times p_1 + x_2 \times p_2

پاسخ به ترجیحات یا تابع مطلوبیت سرمایه‌گذار ربط دارد. اگر سرمایه‌گذار بی‌تفاوت-به-ریسک باشد، برایش هیچکدام از این دارایی‌ها تفاوتی نمی‌کند، و می‌توانیم با کمک رابطه بالا قیمت را محاسبه کنیم که برای هر دو همان 1 دلار است. اگر سرمایه‌گذار ریسک‌گریز باشد، قاعدتن حاضر نیست برای دارایی ریسک‌دار همان‌قدر پول بدهد که برای دارایی بدون ریسک. در مقابل اگر سرمایه‌گذار ریسک‌دوست باشد (مثلن یک قمارباز)، ارزش بیشتری برای دارایی ریسک‌دار قائل خواهد شد. یعنی قیمت دارایی ریسک‌دار ما نه فقط به احتمال وقوع رخداد خوب یا بد، بلکه به میزان ریسک‌گریزی یا ریسک‌دوستی او نیز بستگی دارد.

حالا بیاییم و از آن طرف مساله را نگاه کنیم.

فرض کنیم که احتمال وقوع رخداد خوب یا بد را نمی‌دانیم، فقط می‌دانیم جمع این دو احتمال طبق تعریف برابر 1 است به اضافه می‌بینیم که یک سرمایه‌گذار پیدا شده که با توجه ریسک‌گریز بودنش، حاضر است 0.5 دلار برای دارایی ریسک‌دار ما بپردازد. آیا می‌توانیم با نگاه کردن به قیمت بفهمیم احتمال وقوع هر یک از اتفاقات خوب یا بد چقدر است؟

با توجه به توضیحات قسمت قبل، دانستن قیمت برای فهمیدن احتمال وقوع هر کدام از رخدادها در عالم واقع کافی نیست. قیمت به ما اطلاعاتی درباره ترکیبی از احتمال وقوع رویدادها و ترجیحات سرمایه‌گذار در مورد ریسک‌ها می‌دهد. تنها به شرطی می‌توانیم احتمالات عالم واقع را از روی قیمت بفهمیم که بدانیم ترجیحات سرمایه‌گذار درباره ریسک چگونه بوده است و این چیزی است که فهمیدن آن اصلن ساده نیست.

حالا رابطه امید ریاضی را دوباره در نظر بگیریم و این بار فرض کنیم یک سرمایه‌گذار بی‌تفاوت-به-ریسک می‌داشتیم و در نتیجه  با این فرض می‌توان از رابطه امید ریاضی استفاده کرد. با حل یک معادله دو مجهولی واضح است که قیمت 0.5 دلار یعنی احتمال وقوع رخداد بد 75% و احتمال وقوع رخداد خوب 25% لحاظ شده است که در نتیجه امید ریاضی ما شده است 0.5 دلار.

\text{price} = E^*[x] = x_1 \times p_1^* + x_2 \times p_2^* = 2 \times p_1 ^*+ 0 \times p_2^* = 0.5 \quad , \quad p_1^* + p_2 ^*= 1

\Rightarrow \quad p_1^* = 0.25\quad , \quad p_2^* = 0.75

در واقع با فرض اینکه سرمایه‌گذار ما بی‌تفاوت-به-ریسک باشد، می‌توانیم برای رخدادهایمان یک مقیاس احتمالاتی در نظر بگیریم که با احتمال وقوع رخداد در عالم واقع بی‌ارتباط نیست اما با آن فرق دارد. به عبارت بهتر احتمال‌های 25% و 75% احتمال‌های وقوع هر یک از رخدادها در عالم واقع نیستند، بلکه احتمال‌هایی هستند که با فرض بی‌تفاوت-به-ریسک بودن سرمایه‌گذار محاسبه شده‌اند. به همین خاطر در مقابل احتمالات عالم واقع که به آنها می‌گویند اندازه احتمالاتی فیزیکی (Physical Probability Measure) به این احتمالات برآمده از قیمت، اندازه احتمالاتی بی‌تفاوت-به-ریسک (Risk-neutral Probability Measure) گفته می‌شود.(+) (علامت * در رابطه بالا را هم برای همین گذاشته‌ایم که معلوم باشد که احتمالات مورد نظر ما تحت اندازه احتمالاتی بی‌تفاوت-به-ریسک هستند نه فیزیکی.)

فرض کنیم در عالم واقع احتمال وقوع رخداد خوب-بد همان 50-50 اولیه باشد. اما احتمالات بی‌تفاوت-به-ریسک به ما می‌گویند این احتمالات 25-75 هستند. می‌شود اینطور فرض کرد که سرمایه‌گذار ما هنگامی که رخداد بد وقوع یافته، از یک ضریب 1.5 برای بزرگ کردن احتمال و در حوالت وقوع رخداد خوب از ضریب 0.5 برای کوچک کردن احتمال مورد نظر استفاده کرده‌ است. حالا بیاییم و رابطه امید ریاضی پیشین را یکجور دیگر بنویسیم:

\text{price} = E^*[x] = x_1 \times p_1^* + x_2 \times p_2^* = x_1 \times  m_1 \times p_1 + x_2 \times m_2 \times p_2 = E[mx]

\text{price} = 2 \times 0.25 + 0 \times 0.75 = 2 \times  0.5 \times 0.5 + 0 \times 1.5 \times 0.5 = 0.5

این یعنی می‌توانیم به کمک یک ضریب که بسته به وقوع رخدادها تغییر می‌کند، ارزش جریانهای مالی که در هر یک از حالت‌های روز یک رخ می‌دهند را طوری تغییر بدهیم که با گرفتن یک امیدریاضی ساده با همان احتمالات فیزیکی به قیمت برسیم. اسم این ضریب را بگذاریم ضریب تنزیل تصادفی (Stochastic Discount Factor) که در مثال بالا با m نشانش دادیم. می‌توان دو جور نسبت به ضریب تنزیل تصادفی شهود داشت. یکی اینکه این ضریب احتمال رخ دادن وقایع در دنیا را وزن‌دهی می‌کند. مثلن برای کسی که ریسک‌گریز است، وزن وقایعی که دوست ندارد را بالا می‌برد و وزن وقایعی که دوست دارد را پایین می‌آورد. یا می‌شود گفت این ضریب به ارزش یک دلار در حالات مختلف دنیا، وزن متفاوتی می‌دهد.

اهمیت دانستن ضریب تنزیل تصادفی یا احتمالات بی‌تفاوت-به-ریسک چیست؟ می‌توان نشان داد در نبود موقعیت‌های آربیتراژ با دانستن ضریب تنزیل تصادفی همراه با احتمالهای فیزیکی و یا با دانستن احتمالهای بی‌تفاوت-به-ریسک برای تمام رخدادها، می‌توانیم قیمت تمام دارایی‌ها را با گرفتن امید ریاضی از جریانهای نقدی‌شان در صورت وقوع هر یک از پیشامدها، محاسبه کنیم. توجه کنیم که در هنگام گرفتن امید ریاضی باید یا از ضریب تنزیل تصادفی همراه با احتمالهای فیزیکی استفاده کنیم و یا از احتمالهای بی‌تفاوت-به-ریسک. برای مثال با دانستن اطلاعات مثال بالا به سادگی می‌توانیم قیمت سرمایه‌گذاری که در حالت بد 2 دلار و در حالت خوب 4 دلار می‌پردازد را در روز صفر محاسبه کنیم که برابر 2.5 دلار است.

\text{price} = E^*[x] = x_1 \times p_1^* + x_2 \times p_2^* = 4\times  0.25 + 2\times 0.75 = 2.5

\text{price} = E[mx] = x_1 \times  m_1 \times p_1 + x_2 \times m_2 \times p_2 =  4\times  0.5 \times 0.5 + 2\times 1.5 \times 0.5 = 2.5

 

صرفن برای تنوع بیایید به یک مثال ساده دیگر فکر کنیم. فرض کنیم در همان دنیای دو روزه هستیم و در روز یک، دو حالت ممکن است برای کشور الف که واحد پولی‌اش دینار است پیش بیاید: یا جنگ و یا صلح با ایالات متحده آمریکا. اگر در روز یک صلح داشته باشیم قیمت دلار به 5 دینار می‌رسد اما در پیشامد وقوع جنگ در روز یک، به خاطر از بین رفتن زیرساخت‌های اقتصادی کشور الف، قیمت دلار به 505 دینار خواهد رسید.[1] اگر امروز قیمت دلار 10 دینار باشد، احتمال وقوع صلح یا جنگ از دید سرمایه‌گذاران عاقل مثال ما چقدر بوده است؟ با توجه به توضیح بالا واضح است که ما توانایی محاسبه احتمال فیزیکی وقوع جنگ را نداریم اما احتمال بی‌تفاوت-به-ریسک وقوع جنگ با توجه به قیمت، 1 درصد است. اگر فرض کنیم سرمایه‌گذاران ریسک‌گریز هستند، احتمال فیزیکی وقوع جنگ می‌تواند بسیار کوچک‌تر، مثلن حتی 0.1 درصد باشد. با این وجود راهی برای پیدا کردنش با اطلاعات فعلی سوال نداریم، مگر اینکه از میزان ریسک‌گریزی سرمایه‌گذاران مطلع شویم. حالا بیاییم فرض کنیم که رهبران عزت‌مند کشور الف با بیانات و رفتارهایشان کاری کرده‌اند که احتمال فیزیکی وقوع جنگ از 0.1 درصد به 0.2 درصد رسیده که البته همچنان به نظر فرمانده دلاور نیروهای مسلح کشور الف، احتمال بسیار کوچکی است. واضح است که احتمال‌های بی‌تفاوت-به-ریسک هم الان از 1 درصد به 2 درصد رسیده‌اند. در نتیجه به سادگی می‌شود حساب کرد که در شرایط جدید قیمت دلار به 15 دینار می‌رسد یعنی 50 درصد افزایش قیمت ارز به خاطر اضافه شدن یک دهم درصد به احتمال وقوع جنگ.

آیا می‌شود مثال‌های بالا را به شرایط پیچیده‌تر تعمیم داد که در آن دارایی‌های زیاد و حالت‌های متعدد (و حتی ناشمارا) برای جهان وجود دارند؟ دو سوال مهم اینها هستند:

  • در چه شرایطی می‌توان مطمئن بود که احتمالات بی‌تفاوت-به-ریسک وجود دارند؟
  • در چه شرایطی می‌توان مطمئن بود که این احتمالات یکتا هستند؟

جواب این دو سوال آن چیزی است که قضیه بنیادی قیمت‌گذاری دارایی‌ها نامیده شده است. پاسخ سوال اول تحت شرایط مشخصی این است که نبود موقعیت‌های آربیتراژ، شرط لازم و کافی برای وجود اندازه احتمالاتی بی‌تفاوت-به-ریسک است. در مورد سوال دوم شرط لازم و کافی برای یکتا بودن این است که بازار کامل باشد. [2]

به فرض که بپذیریم می‌توان عالم واقع را با یک بازار بدون آربیتراژ و حتی کامل مدل کرد، ساده نیست که فرض کنیم با دو پیشامد یا حتی شمارا پیشامد مواجهیم. بنابراین محاسبه احتمال بی‌طرف-به-ریسک پیشامدها به سادگی مثال ساده بالا و حل سیستم دو معادله-دو مجهول نیست. سوال عملی این است که آیا راهی وجود دارد این احتمالات را از روی قیمت یک یا تعدادی از دارایی‌ها در بازار به دست بیاوریم؟ این باشد برای بعد.

 

[1] در یک نمونه تاریخی ارزش دینار عراق که پیش از جنگ خلیج فارس حدود 3 دلار بود، در طی سالهای بعد از حمله عراق به کویت و جنگ خلیج فارس به چند سنت و بعدن به کسری از یک سنت رسید. این گزارش نیویورک تایمز در سال 1993 را ببینید.

[2] نخستین بار کاکس و راس در 1976 مفهوم احتمالات بی‌تفاوت-به-ریسک را برای قیمت‌گذاری اختیارهای معاملاتی مطرح کردند (+ ، +) و بعدتر هریسون و کرپس در 1979 آن را به شکل دقیق برای تعداد متناهی حالت اثبات کردند(+). شکل‌های تعمیم یافته‌تر این قضیه بعدتر مطرح شده‌اند. (نمونه: + ، +)