این نیز بگذرد

محدودیت‌های غیرعاقلانه، غیراخلاقی و تبعیض‌آمیز اخیر برای شهروندان ایران که قصد سفر به آمریکا دارند چند نکته مهم برایم داشت.

اول اینکه شکی نیست این اتفاق غیراخلاقی و تبعیض‌آمیز است؛ اما این چیزی از مسئولیت آنهایی که وظیفه دارند از حیثیت و عزت ایرانیان محافظت کنند کم نمیکند. به همین ماه‌های اخیر نگاه کنیم. دیدیم که از پیش از انتخابات آمریکا گفتند «پوپولیست چرا؟»، تحلیلشان این بود که «حقایق را میگوید و چون حرف حساب است مردم پشت سرش جمع شده‌اند.» سالها قبل به کسی که برایشان نامه محترمانه نوشته بود، جواب شاعرانه دادند «دست چدنی با دستکش مخملین». دیروز هم که امام جمعه تهران توصیه کرد با «همت بلندمردانه» به وعده‌هایش عمل کند که خب دارد میکند. نزدیک چهل سال است با نادانی و کژاندیشی منافع مردمشان را قربانی کرده‌اند، حالا اینکه این مردم یک شاخ و لگد اضافه هم نوش جان کنند، چیز عجیبی نیست و بعید میدانم برایشان مهم باشد. همین چند روز پیش یکی از آقایان مدعی اصلاح بعد از سی و هفت سال در مصاحبه‌شان فرمودند «اشغال سفارت عیبی نداشت، طولانی شدنش عیب داشت.» اینها مشت نمونه خروارند و الا مثنوی هفتاد من کاغذ هم عمق حماقتها را وصف نمیکند.

دوم نامه‌هایی میچرخند در محکومیت این اقدام خطاب به رئیس جمهور آمریکا و دیده‌ام که برخی ایرانیها هم امضا کرده‌اند. برای من روشن نیست اینکه یک ایرانی خطاب به چنین فردی نامه بنویسد چه وجهی دارد. به لحاظ اخلاقی که مشخصن هیچ وجهی ندارد؛ اینکه او را به ارزشهای آمریکایی قسم بدهند بیفایده و تناقض‌آمیز است. به لحاظ قانونی هم اختیاراتش به حدی هست که چنین دستوری بدهد؛ اگر محتوای دستور خلاف قانون باشد، نهادهایی هستند که جلویش را بگیرند. او در مقابل قانون آمریکا، شهروندان آمریکایی و نمایندگانشان مسئول است نه بیگانگان.

سوم اینکه اندیشمند بزرگی در جایی گفته بود من در قبال اقدامات کشور خودم به لحاظ اخلاقی مسئولیتی دارم که در قبال هیچ کشور دیگری ندارم. این چند روز بسیاری از آمریکایی‌ها از منظر اخلاقی یا از موضع خردمندانه با ارجاع به منافع ملی کشورشان این اقدام را محکوم کردند. از حمایت‌ها و دلگرمی‌های شخصی که رسانه‌ای نمی‌شوند هم که بگذریم. اینها باعث شد از خودم بپرسم که من برای ظلم‌هایی که در کشورم نسبت به اقلیتها (و حتی بخش بزرگی از مردم) روا میشود چه کرده‌ام؟ چقدر همدردی و همراهی نشان داده‌ام؟ چندبار نامه امضا کرده‌ام؟ اقدام موثر دیگری کرده‌ام؟ فارغ از پاسخ من و غیر از من به این سوالات، به طور کلی بد نیست از خودمان حساب بکشیم. موقعیت اخلاقی واقعی آن جایی نیست که به پایمال شدن منافعمان اعتراض میکنیم؛ آنجایی است که برای اخلاق، از منافعمان هرچند اندک هزینه میکنیم.

Advertisements

بعد از پلاسکو

چرا به ریسک‌ها بی‌توجهیم؟ چرا یک شهروند راضی می‌شود در یک ساختمان ناامن در برابر زلزله یا آتش‌سوزی زندگی کند یا سرمایه خود را در آن قرار دهد؟ (پلاسکو) چرا کسی راضی می‌شود یک خودروی ناامن را براند؟ (پراید) چرا راضی می‌شویم پولهایمان را در برابر سود بیشتر در اختیار کسانی بگذاریم که ممکن است نتوانند حتی اصل پول را به ما برگردانند؟ (موسسات مالی غیرمجاز)
پاسخها متفاوت است. ضعف آموزش همگانی شهروندان و بی‌اطلاعی از استانداردها، ضعف دستگاه‌های نظارتی و… پاسخهایی هستند که می‌شنویم. راه‌کارها؟ آموزش بدهیم. مانور زلزله و آتش‌سوزی برگزار کنیم. مسئولان بیکفایت استعفا بدهند و…
این پاسخها و راهکارها غلط نیستند، من چند پاسخ دیگر هم سراغ دارم.
1- فقر: معمولن انتظار داریم کسانی که در معرض ریسکهای بزرگتر هستند خود را بیشتر بیمه کنند، اما واقعیت این است که گاهی این افراد از پس هزینه بیمه برنمی‌آیند. وقتی می‌گویم بیمه، منظورم صرفن معنای عرفی آن نیست؛ منظورم هر نوع سازوکار مقابله با ریسک است. در این معنا ترمز ABS و کیسه هوا هم نوعی بیمه هستند. در شرایطی که استانداردهای ایمنی رعایت نمی‌شود، عده زیادی توان برخورداری از مسکن یا خودرو را ندارند و این افراد اولین کسانی هستند که از هر نوع افزایش هزینه آسیب می‌بینند. کوتاه‌اندیشی و فقر دست به دست هم می‌دهند؛ افزایش هزینه برای کاهش ریسکِ مخاطره‌ای که دقیقن معلوم نیست کی رخ بدهد، برای کسی که با نیازهای روزانه‌اش دست به گریبان است کالای لوکس به شمار می‌رود. استانداردهای ایمنی محیط کار ومحصول را برای کارفرما افزایش دهید، فورن این افزایش هزینه، خودش را در بیکار شدن کارگران و یا گران شدن کالا یا خدمت نهایی نشان میدهد؛ در یک کلام آنها که ضعیف‌ترند زودتر آسیب می‌بینند.
2- عدم تقارن اطلاعاتی: برای من خریدار فرق ساختمان ایمن و غیرایمن چندان واضح نیست. من سپرده‌گذار نمی‌دانم موسسه مالی کم ریسک را چطور از موسسه مالی پرریسک تشخیص دهم. رقابت باعث شکل‌گیری بازار بُنجل‌فروشی (یا بازار لیموها یا شرایط بساز-بینداز) می‌شود. دیگر برای کسی صرف نمی‌کند ساختمان ایمن بسازد و بعد زحمت بکشد و به من خریدار بقبولاند که ساختمانی که ساخته به این خاطر متری 300 هزار تومان گرانتر از بغلی است که در تمام مراحل واقعن استانداردها را رعایت کرده‌است و با اندک رشوه یا جریمه استاندارد را دور نزده است. وقتی خانه یا مغازه ناامن ارزانتر ساخته شد و راحت‌تر به فروش و اجاره رفت، آنها که به امنیت و مدیریت ریسک حوادث دور از انتظار و در عین حال فاجعه بار فکر میکنند، ورشکست شده‌اند و از بازار بیرون رفته‌اند. آنها که دنبال محیط کار امن هستند هم همینطور. شرایط مشابه بین موسسات مالی هم حکمفرماست.
3- شکست نظارت: بعضی فکر میکنند نظارت دو مشکل بالا را به کل حل میکند. مگر آنکه فکر کنیم ناظران از آسمان آمده‌اند و هیچ منفعت شخصی یا انگیزه غیرمشروع ندارند. اول آنکه هرجا نظارت هست رشوه هم هست. دوم آنکه وقتی درصد بالایی از جامعه ترجیح می‌دهند به ریسک‌ها بی‌توجهی کنند، ناظر هم امکان اثرگذاری‌اش را از دست می‌دهند. کارگاه ناامن را تخلیه کند، کارگران اعتراض می‌کنند. جلوی خودروساز ناامن را بگیرد، نمایندگان قدرتمند خودروساز لابی میکنند. موسسه مالی غیرمجاز را تعطیل کند، سپرده‌گذاران هر روز جلوی مجلس شعار میدهند. در این شرایط یک سیاستمدار پوپولیست هم پیدا می‌شود که از آن کنار فریاد بزند، «اگر مدیریت بلد نیستی برو کنار». بعید نیست اکثریت مردم هم به همان یک نفر رای بدهند.
نظارت وقتی می‌تواند موثر باشد که منافع نظارت‌کننده و نظارت‌شونده در دور زدن قانون همسو نشود. پیدا کردن کسی که این شرط مهم را داشته باشد در عمل ساده نیست. فرض کنید قانون بگذرانید که همه ساختمانها باید بیمه آتش‌سوزی داشته باشند. یک شرکت بیمه از آنجا که به منافع سهامدارانش می‌اندیشد از ساختمانی که استانداردهای مقابله با آتش را رعایت نکرده، هزینه بیشتری به نسبت ساختمان ایمن دریافت خواهد کرد و به این ترتیب انگیزه ناامن‌سازی را از بین خواهد برد. آیا همیشه اوضاع به همین خوبی است؟ خیر. اولن در کشور ما بسیاری از شرکتهای بیمه دولتی هستند و سهامدار واقعی یعنی مردم هیچ نقشی در تصمیمات شرکت ندارد. (و گویا هیچ چیزی در جهان شیرین‌تر از خرج کردن از جیب عموم مردم نیست!) هزینه بیمه با بخشنامه و بعضن رابطه تعیین خواهد شد نه با ملاحظات مدیریت ریسک. نکته دوم اینکه حتی اگر همه شرکتها خصوصی باشند، باز هم ممکن است برخی شرکتهای بیمه از شفاف نبودن تعهدات بیمه‌ای برای سهامداران سوءاستفاده کنند، قیمت ارزانتری به مشتریان پرریسک ارایه کنند، در کوتاه‌مدت سود زیادی نصیب سهامداران کنند، اما در بلندمدت ورشکسته شوند. نباید فکر کرد با در نظر گرفتن این سناریو دیگر داریم زیاده از حد بدبینی می‌کنیم. همین چندسال پیش یکی از بزرگترین شرکتهای بیمه جهان نتوانست از پس تعهداتش بربیاید و در آخر این دولت آمریکا بود که با صرف میلیاردها دلار جلوی ورشکستگی‌اش را گرفت.

اینها را نوشتم که بگویم مشکل ساده نیست، پیچیده و درهم‌تنیده با سایر مشکلات است. وقتی راهکاری برای حل مشکلات می‌دهیم اگر حقیقتن به دنبال اصلاح شرایطیم باید ملاحظات واقعی را در محاسباتمان دخیل کنیم. حل این مشکلات زمان‌بر و قدم به قدم است، با استعفای این و آمدن آن درست نمیشود، فارغ از اصلاح نهادها و ساختارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ممکن نیست. هم به آموزش شهروندان نیاز دارد، هم به توانمندشدن آنها. هم شفافیت رسانه‌ای می‌خواهد، هم نظارت قانونی. این چیزی است که اصلاح را سخت و طاقت‌فرسا میکند.
سال 1911 در نیویورک ساختمانی 10 طبقه آتش گرفت و 123 زن و 23 مرد در آتش سوختند. (https://en.wikipedia.org/wiki/Triangle_Shirtwaist_Factory_fire)
پس از آن و با حمایت عموم مردم، استانداردهای تازه مقابله با آتش‌سوزی اعمال شد، آتش‌نشانها مجهزتر شدند، انجمن مهندسان ایمنی آمریکا شکل گرفت و قوانین ایمنی محیط کار به نفع کارگران تغییرات مطلوبی یافت. شاید بهترین کاری که از هر کدام از ما بربیاید این است که تلاش کنیم که فاجعه فراموش نشود. امروز که پلاسکو همه را داغدار کرده است، باید به خاطر سپرد، یاد گرفت، مطالبه کرد و به این ترتیب برای از بین بردن هرکدام از عوامل زمینه‌ساز مشکل چند قدمی برداشت.