امید و ناامیدی

خیلی‌ها درباره امیدواری و ناامیدی از اوضاع کشور نوشته‌اند. من در خیل ناامیدان هستم.

ماجرا در قالب یک مثال ساده در نظر من این شکلی است. فرض کنید آقای ایکس در زندگی‌اش با مشکلات یا دشواری‌هایی مواجه است که بزرگ و عینی هستند. برای اینکه آقای ایکس بتواند در برابر این مشکلات واکنش درست نشان دهد، باید اول تصویری ذهنی از حالت خوب دنیا برای خودش داشته باشد. نظیر اینکه سالم باشد، دارای عزت نفس باشد، بتواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد و… در یک کلام باید تابع هدف درستی داشته باشد. باید بداند خوب و بد چیست تا بعد با زحمت بفهمد چطور میتواند به آن هدف خوب برسد، حالا اینکه چقدر موفق شود به خیلی چیزها بستگی دارد. از آنطرف کسی که حالت خوب دنیا برای خودش را در تنبلی یا شرارت ببیند دنبال حل کردن مشکلات نمی‌رود چون اساسن آنها را مشکل نمی‌داند.

خیلی تلخ است که بگویم آنچه من را از آینده کشورم ناامید می‌کند این است که در نظام مدیریت کشور، تابع هدف درستی وجود ندارد. این درحالی است که در دنیای منابع محدود، انتخاب هدف ایکس به معنای انتخاب نکردن هدف وای است و در نتیجه چنین خطاهایی به از دست رفتن سرمایه‌ها می‌انجامد. اینکه چرا اینطور شده داستان دیگری است؛ باید دید انگیزه‌های مادی یا غیرمادی (یا هر دو) چه کسانی و با چه مکانیسمی این شرایط را رقم زده است. اینکه چرا اینطور فکر می‌کنم مثنوی هفتاد من کاغذ است ولی می‌شود چند نمونه را نام برد. به عنوان مثال اول، اینکه بهبود وضعیت اقتصادی و رفاهی مردم باید هدف اصلی نظام حاکمیتی کشور باشد در بسیاری کشورهای دنیا، لااقل آنها که سرشان به تنشان بیارزد، محل سوال نیست. کسی صبح بیدار نمی‌شود که شما را به بهشت ببرد؛ این بهشت هر هدف غیرقابل اندازه‌گیری و آرمان‌شهر انتزاعی که می‌خواهد باشد. اولویت مقنن و مجری و قاضی، حفاظت از فلان فکر یا ارزش یا آرمان بی‌فایده و خاک‌گرفته نیست. وقتی به رفتارها و صحبت‌های مسئولین نظام نگاه می‌کنم احساس نمی‌کنم این اولویت آنهاست. اگر بخواهم مثال نزدیک بزنم همین «حمایت از محصول داخلی» که در شعار سال جدید آمده است نمونه کامل به ترکستان رفتن است. به علاوه ممکن است کسی متذکر شود نقس تعیین شعار با ماهیت اقتصادی یا فرهنگی از طرف یک مرکز برای یک جامعه متکثر و پویا چقدر احمقانه، نمایشی و بیهوده است. نمونه دیگر از همین دست، مقاومت در برابر گردشگری به دلیل محافظه‌کاری فرهنگی-مذهبی است، آن هم در کشوری با ویژگیهای کشور ما که این باید نقطه قوتش می‌بود. نمونه مربوط دیگر بحث روابط خارجی است. توسعه اقتصادی بدون داشتن روابط خارجی خوب با دنیا که امکان انتقال کالا، سرمایه مالی و انسانی را بدهد امکان‌پذیر نیست. در تابع هدف مسئولین کشور، آرزوهای دست‌نیافتنی مثل برافتادن فلان کشور، جای چنین دیدی را گرفته به طوری که در نتیجه راهی برای تامین امنیت ملی جز ماجراجویی‌های عجیب و غریب در منطقه، حمایت از یکی از کثیف‌ترین دیکتاتورهای دنیا و درافتادن با قدرتهای جهانی باقی نمی‌ماند. اگر در دنیایی خیالی بودیم که گزینه دیگری در کار نبود، شاید همه اینها قابل توجیه بودند. اتفاقن بسیار تلاش می‌کنند فکر کنیم در این دنیای خیالی هستیم. اما بسیاری کشورهای دنیا این راه را نرفته‌اند و اتفاقن از آنها که اینطور مستقیم با نظام جهانی درافتاده‌اند شرایط بهتری دارند. نمونه دیگر: سرمایه به کشور ما نمی‌آید و ما هم نمی‌توانیم در صورت لزوم جای دیگری سرمایه‌گذاری کنیم یا حتی پولهای خودمان را نقل و انتقال دهیم. این در حالی است که اینها نیازهای اولیه پیشرفت اقتصادی کشور و بهبود رفاه مردم است. بدی این امر که برای سالها فکر و عمل مسئولین کشور متاثر از اهداف پوچ و بیفایده است یک طرف، تلخ‌تر آنکه بودجه‌ و وقت و انرژی خرج می‌شود و از تمام داشته‌های فرهنگی ملی، مذهبی، تاریخی و… برای معوج کردن ذهن مردم عادی کوچه و بازار به سمت همین اهداف بهره میگیرند. آن روی همین سکه اینکه سالها ناکارآمدی و خرج کردن از تمام داشته‌ها، اعتماد به مسئولین را از مردم گرفته است؛ هیچ مرجعی اعتبار ندارد و این ریسک، به همه از سیاست‌گذار خواهان اصلاح (در فرض وجود) گرفته تا مردم هزینه تحمیل می‌کند. به این شرایط اضافه کنیم مشکلات بزرگ را که کم کم شکل بحران می‌گیرند (محیط زیست)، منابعی که سوخت می‌شوند و حالا در شرف تبدیل شدن به هزینه‌اند (جمعیت جوان کشور)، نهادهایی که درمانده‌تر و عقب‌افتاده‌تر می‌شوند (دولت ناکارا، نظام بانکی، تامین اجتماعی و…). خلاصه امر اینکه مشکل بزرگ است و بزرگ‌تر می‌شود، اما اراده واقعی برای حل آن وجود ندارد.

معنای ناامیدی من این نیست که دست تقدیری در کار است که کشور به خاک سیاه بنشیند، همیشه می‌شود برای تغییرات کوچک مفید تلاش کرد و در آخر هم اگر امیدی باشد به همین تغییرات عاقلانه، اندیشیده و واقع‌نگرانه است. با این حال واقع‌نگری یعنی به آن واقعیت‌های تلخ توجه داشت و محدود بودن دامنه این تغییرات مثبت کوچک را در نظر گرفت. گویا در شرایط فعلی امید اینطور معنا می‌شود که خودمان را به نفهمی بزنیم و سعی کنیم به خودمان دروغ بگوییم. از آنطرف شاید توجه به همین واقعیت‌های تلخ و اینکه تا چه حد مشکل ریشه دوانده‌، روشن کند که دل بستن به معجزه بی‌فایده است. کسانی که مساله را به سادگی با تغییر حکومت در قالب براندازی پیش خودشان حل می‌کنند به نظرم امیدواری پوچ، خطرناک و بی‌نتیجه‌ای دارند و به این معنا من از آنها هم ناامیدترم. حواسم هست که بخشی از این مشکلات به یک مرکز متصلند، اما بخش عمده عمیق‌تر و سخت‌جان‌تر هستند. حواسم هست که برای خروج از یک تعادل ناکارا گاهی نیاز به شوک داریم، اما معلوم نیست به تعادل ناکاراتری نیفتی. برای مثال به این فکر کنیم که ما ناگزیر در کشورمان منابع نفتی در اختیار یک یا چند مرکز را داریم که باعث تمرکز قدرت در دست عده قلیل حاکم بر آنها می‌شود و این بزرگترین پشتوانه خودکامگی و فساد است. شرایط انقلاب و سقوط سیستم بدون تردید وضعیت را بدتر می‌کند چون نهادهایی که تا حدی قدرت را پخش می‌کرده‌اند از کار می‌افتند. از پشت این تغییر رژیم‌های ناگهانی، در خوشبینانه‌ترین حالت ونزوئلا بیرون می‌آید. این علاوه بر آن است که بی‌توجهی به مشکلات جدید با ماهیت امنیتی در فرض فروپاشی سیستم، احمقانه و از سنخ رویاپردازی است؛ انسان عاقل ریسک‌گریز است و وزن بیشتری به احتمال وقوع شرایط فاجعه‌بار می‌دهد. ممکن است کسی به درستی بگوید آن تغییرات کوچک عاقلانه اندیشیده واقع‌نگرانه که می‌گویی رخ نمی‌دهند یا به اندازه کافی رخ نمی‌دهند چون کسی پذیرایشان نیست، انگیزه کافی وجود ندارد، قدرت گوشِ شنیدن ندارد و خلاصه علتهایی درکارند. من با همه اینها موافقم. اما به فرض که بعضی سرطان‌ها درمان نمی‌شوند، انسان پیر دوباره جوان نمی‌شود و… با این وجود همه اینها باعث نمی‌شوند که کسی اسلحه را بردارد و به مغز خودش شلیک کند. ماهیت مساله دشوار است و هیچ راه میان‌بُر یا چشم‌انداز نزدیکی هم برای حل شدنش در کار نیست. خوب است اگر ناامیدیم، انقدر ناامید باشیم که به حماقت امید نبندیم.

Advertisements

دوباره دلار، دوباره جناب رئیس‌کل

مصاحبه تلویزیونی جناب آقای دکتر سیف، رئیس بانک مرکزی حاوی مجموعه قابل توجهی از اظهارات نادرست درباره مسائل اقتصادی است. به نقل از دنیای اقتصاد: «او یکی از اثرات مشخص عوامل غیراقتصادی را متوجه «انتظارات» دانست. سیف شاهد تاریخی تحلیل خود را وقایع پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۹۲ قرار داد. در سه ماه پس از انتخابات سال ۹۲ که قیمت‌ها در بازار ارز به شدت کاهش یافت و قیمت دلار که تا ۳۹۰۰ تومان افزایش یافته بود به کمتر از ۳ هزار تومان هم رسید، این در حالی بود که عملا هنوز هیچ اتفاق و تغییر مشخصی رخ نداده بود و همان سیاست‌هایی اعمال می‌شد که قیمت دلار را تا ۳۹۰۰ تومان بالا برده بود. به عقیده رئیس کل بانک مرکزی، عامل توضیح دهنده آن اتفاق، انتظارات مثبت و امید به آینده بود که به نیروی کاهشی بازار بدل شده بود.»

عجیب است که آقای سیف نمی‌داند قیمت اساسن بیانگر چیزی جز انتظارات نیست، هیچ چیز بنیادی‌تر از همین نیست. هر کس کمی با اقتصادکلان یا تئوری قیمت‌گذاری دارایی‌ها آشنا باشد میداند که قیمت هر دارایی امید ریاضی درآمدهای آتی با در نظر گرفتن انتظارات است. چطور ممکن است از نظر ایشان انتظارات یک عامل غیر بنیادین و غیراقتصادی باشد؟ اگر سرمایه‌گذاران تا حدی عاقل و آینده‌نگر باشند، لازم نیست جنگ شود تا ارز یک کشور سقوط کند؛ افزایش احتمال جنگ هم برای سقوط قیمت ارز کافی است. به همین ترتیب لازم نیست سیاست جدیدی اعمال شود، وقتی روحانی بیاید (یا شاید بهتر باشد بگویم جلیلی و قالیباف نیایند) احتمال حل مساله هسته‌ای و در نتیجه دسترسی ایران به دلارهای نفتی بیشتر می‌شود، در نتیجه قیمت افت میکند. از قضا دیدیم که این انتظار محقق شد و دولت هم توانست ظرف چند ماه به سمت حل مساله گام بردارد.

در جای دیگری از مصاحبه آقای سیف می‌فرمایند مجموعه عوامل غیراقتصادی داخلی (بعضی پیش‌بینی‌ها از نرخ بالاتر برای دلار در آینده) و خارجی (بازگشت تحریم‌های آمریکا) فضای اقتصادی را ملتهب کرده است. شاید از دید ایشان فعالان بازار باید نسبت به اخبار و احتمالات راجع به آینده، بی‌توجه باشند و صرفن به فرمایشات ایشان اعتنا کنند تا عاقل و غیرهیجانی به حساب بیایند. با توضیح بالا روشن است حرف رئیس کل تا چه حد فاقد منطق اقتصادی است.

بخش دیگری از صحبتهای ایشان: «از سه بخش اوراق گواهی سپرده ۲۰ درصدی، اوراق گواهی مبتنی بر ارز یا ارز بنیان و پیش فروش سکه طلا، تنها اوراق سپرده ۲۰ درصدی مورد اقبال مردم قرار گرفت. او معتقد است که اگر انتظارات نسبت به آینده منفی بود و مردم نگران از قیمت دلار و یورو در آینده بودند، قاعدتا اوراق گواهی مبتنی بر ارز باید با استقبال بیشتری مواجه می‌شد.»

برایم روشن نیست ایشان چطور از مقایسه این سه دارایی مختلف چنین استنباطی کرده‌اند. اول اینکه بخشی از استقبال از سپرده ۲۰ درصدی ناشی از تبدیل سپرده‌های پیشین با نرخهای پایین‌تر به این سپرده است. دوم اینکه بانک مرکزی تعهدی در پرداخت گواهی مبتنی بر ارز مطابق با قیمت بازار ندارد بلکه این گواهی‌ها با ارز سنا تسویه می‌شوند که الان از بازار فاصله گرفته و معلوم نیست یک یا دو سال دیگر بسته به ارز در دسترس بانک مرکزی فاصله‌اش چقدر باشد. به عبارت دیگر در مورد تعهد بانک مرکزی در قبال این گواهی‌ها سوالات زیادی وجود دارد. خلاصه اینکه عوامل متعددی می‌توانند تعیین کنند که سود مورد انتظار یک سرمایه‌گذاری چقدر باشد و در نتیجه باعث استقبال یا عدم استقبال از سرمایه‌گذاری شوند. هیچ شاهدی برای برداشت ایشان وجود ندارد.

ایشان در انتها می‌فرمایند: «در هیچ کشوری رئیس کل بانک مرکزی نرخ دلار را اعلام نمی‌کند و این امر کاملا طبیعی است. برای مثال فرض کنید سیاست بانک مرکزی این است که نرخ ارز در آینده به ۳ هزار یا ۵ هزار تومان برسد مسلما اقتصاد کشور به تعطیلی کشیده می‌شود، چون همه منتظر می‌مانند این نرخ محقق شود.»

اول اینکه در ابتدای همین مصاحبه آقای سیف نرخ معقول  ارز را حدود ۴۲۰۰ تومان اعلام می‌کنند. بنابراین اولین مثال نقض حرف ایشان ایران خودمان است. دوم اینکه در یک کشور کسی نرخ دلار را اعلام کند یا خیر به سیاست ارزی کشور بستگی دارد تا جاییکه برخی کشورها اصطلاحن از سیاست نرخ ارز ثابت در مقابل یک ارز یا سبدی از ارزها استفاده می‌کنند. البته که اگر این سیاست اتخاذ شود، نرخ ارز خارجی اعلام می‌شود و به کمک عملیات بازار باز محقق می‌شود. بسیاری کشورها هم چنین سیاستی ندارند و دلیل آن این نیست که اقتصاد کشور معطل می‌ماند تا نرخ پیش‌بینی شده محقق شود. سوم اینکه به فرض اعلام یک نرخ ارز، اقتصاد کشور معطل هیچ روزی در آینده نمی‌ماند، بلکه قیمت فوراً به سطحی که با انتظارات منطبق باشد می‌رسد. برای مثال اگر رئیس بانک مرکزی در کشوری گفت نرخ ارز ۴۲۰۰ تومان است اما بازار به آن بی‌توجه بود، این یعنی فرمایشات رئیس کل از اعتبار کافی برخوردار نیست و نتوانسته انتظارات بازار از آینده را تحت تاثیر قرار دهد. ایشان برای رساندن قیمت به این سطح به جای «عملیات دهان باز» باید به «عملیات بازار باز» روی بیاورند یعنی به جای حرف، دلار در بازار بریزند. حالا چرا این کار را نمی‌کنند؟ چون این کار در شرایط فعلی ممکن نیست! دلار کافی برای کنترل ارز در هر قیمتی که مایل باشند ندارند، یا باید انتظارات درباره سیاست پولی تغییر کند، یا باید کنترل کنند که دلارها به دست چه کسی می‌رود و چطور خرج میشود، یا باید از خیر نرخ مشخص برای دلار بگذرند. این همان سه‌گانه ناممکن است که در هر درس ابتدایی اقتصاد کلان به دانشجویان یاد میدهند.

اینها بخشی از فرمایشات ایشان است، در حالی که بقیه‌اش بهتر نیست. سخت است آدم چند کلام سخن بگوید و داخلش این همه حرف نادرست باشد. تازه ایشان رئیس کل بانک مرکزی است، وای به حال بقیه!