فکرهای تکراری – به بهانه اصلاحات شاهزاده سعودی

 

آیا اصلاحات از بالا، مثلن از جانب یک دیکتاتورِ خوب، ممکن است؟ مطلوب است یعنی باید به دنبال چنین اصلاحات و چنان دیکتاتوری رفت و به آن غبطه خورد؟ پایدار و نتیجه‌بخش است؟  دموکراسی در هر شکل و با هر نتیجه، بر دیکتاتوری در هر شکل و نتیجه برتری دارد؟

توضیح علت پدیده‌ها در علوم اجتماعی دشوار است. برخی دلایلی که به ذهن می‌رسند: آزمون‌ناپذیری، درون‌زایی بی‌انتها، رفتار غیرخطی، عدم امکان اندازه‌گیری. وقتی نوبت به سوالهای بزرگ‌تر می‌رسد طبیعتن مشکل بزرگ‌تر می‌شود. اینها را نوشتم که نتیجه بگیرم پیدا کردن پاسخ قابل اطمینان به این سوالات نزدیک به محال است. ما داستانهایی از موفقیت و شکست کشورها در تاریخ می‌شنویم و داستانهایی می‌سازیم که آنها را توضیح می‌دهند. نه آنقدر ساده‌اندیشم که فکر کنم نسبت داستانهای ما با داستان اصلی انطباق است؛ نه آنقدر بدبینم که این نسبت را تضاد و تنافر بدانم. البته نگاهی به داستان‌ها نشان می‌دهد همیشه هدفشان توضیح واقعیت نبوده بلکه گاهی گوشه‌چشمی به موضوعات منطقن نامربوط دیگر هم داشته‌اند.

اراده، فهم و خواست مردم سرنوشت آن‌ها را تعیین می‌کند.

به نظر می‌آید این توضیح ریشه در مشاهدات بیشماری دارد و داستان پرطرفداری است. برخی صریح‌تر گفته‌اند مردم شایسته همان شرایطی هستند که دارند. نتیجه طبیعی چنین باوری این است که اگر می‌خواهید اوضاع بهتر شود از خودتان و بعد اطرافتان شروع کنید. وقتی همه فهمیدند، همه خواستند، اوضاع درست می‌شود. من این نگاه را می‌فهمم و با آن همدلی زیادی دارم. انگار نتیجه نهایی، تعادلی است برآمده از خواست مردم. شاید برخی فراتر بروند و بگویند تعادل‌ها با هوشمندی یا حماقت فلان دیکتاتور یا فلان نظامی به هم نمی‌‎خورند. هیچ‌کس و هیچ‌چیز آنقدر بزرگ نیست که چنین تعادل‌هایی را به تنهایی تکان بدهد. دل بستن به عملکرد فلان رهبر یا فلان نهاد بی‌فایده است.

بعضی مشاهدات هم هستند که با همین منطق ساده توضیح‌پذیر نیستند. کره‌جنوبی و کره‌شمالی متشکل از مردمی با تاریخ، هوش، فرهنگ و… نسبتن مشابهند. هر دو بعد از جدایی و جنگ کره شکلی از دیکتاتوری را تجربه کردند. اینکه کدام بخش از کره بغل به بغل چین باشد، مهم است و لابد بر نگرش، فهم و خواست تک‌تک مردم کره طی تاریخ اثراتی داشته است. اما در یک لحظه تاریخی این موقعیت جغرافیایی، مهم‌تر از آنی شد که سابقن بود و آینده بسیاری اتفاقات را به شکلی دیگر تعیین کرد. بعید می‌دانم فهم و خواست مردم این سوال را توضیح بدهد که چرا از دیکتاتوری اولی، نظام دموکراتیک و مهم‌تر از آن اقتصاد شکوفای امروز درآمد واز دومی نکبت؟ مثال دیگر. کشورهای آمریکای لاتین از جنبه‌های زیاد فرهنگی-تاریخی شباهت دارند. شیلی می‌توانست کوبا باشد اگر کودتای پینوشه موفق نمی‌بود. اگر بپذیریم شیلی بعد از دیکتاتوری پینوشه موفق‌تر بوده از کوبای بعد از دیکتاتوری کاسترو، چه چیز این تفاوت را توجیه می‌کند؟ آیا مسیر متفاوت این کشورها تا اندازه‌ای به اراده، فهم و خواست دیکتاتورهایشان ارتباط نداشته؟ آیا خواست یک یا چند نفر، اقتضای روابط با فلان کشور به جای بهمان کشور، قوت گرفتن فلان نهاد سیاسی-اجتماعی و… خیلی چیزها از جمله اراده، فهم و خواست مردم را برای سالها بعد شکل نداده‌است؟ آیا دیوانگی یا هوشمندی فلان رهبر، کودتای نظامی فلان فرمانده و… نمی‌تواند نقاط تعادل را به هم بزند؟ آیا دل بستن به تعادل برآمده از مردم، در میانه این همه عدم تعادل (قدرت، اطلاعات و…) عاقلانه است؟

به عنوان مثالی نزدیک‌تر، بعید می‌دانم هیچ وقت درست بفهمیم برای ایران و مردمش در میانه دهه پنجاه، هزینه سرکوب تعدادی معترض و رهبرانشان با کودتای خونین بیشتر بود یا سرنگونی نظام. داستانهایی می‌گوییم اما واقعیت از داستان‌های ما پیچیده‌تر و رنگارنگ‌تر است. همین اتفاق در سالهای دهه سی و دهه شصت به شکلی دیگر افتاد. دوستی می‌گفت «مردم و روشنفکران ما تا وقتی تجربه خوب انقلاب مشروطه بود، انقلاب‌ها را دوست داشتند. بعد از تجربه تلخ سال پنجاه و هفت دیگر انقلابی نیستند و فقط اصلاح گام‌به‌گام می‌پسندند. اما همه این استقراست با فقط دو مشاهده. نه به آن شوری، نه به این بی‌نمکی!» نمی‌دانم او از چند نفر نظرشان را پرسیده بود، اما در اصل سخت بودن نتیجه‌گیری از مشاهدات اندک با او موافقم.

Advertisements

کودکان کار

کودک نباید به کار گرفته شود. کودک نباید از تحصیل بازبماند

اینها گزاره‌های درستی هستند. اما حل مشکل به سادگی بازداشت کودک یا برخورد با کارفرما نیست.

اول اینکه «جمع‌آوری کودکان کار» اگر با برنامه مشخص حمایت و توانمندسازی آنها بعد از جمع‌آوری صورت بگیرد اسمش بازداشت نیست. باید تلاش کرد حداقل فشار و استرس به کودک وارد شود. با این وجود تصور شرایطی که در آن کودک مایل نیست با کسانی که قصد کمک به او را دارند همراه شود دشوار نیست. «بازداشت» مورد بحث اما همین روالی است که کودکان را شبیه مجرمین بریزند توی ون و بعدن با گرفتن تعهد از فلانکس به شرایط حالا خطرناک‌تر از قبل برگردانند.

شرایطی را در نظر بگیرید که یک کودک ۱۲-۱۳ ساله نان‌آور خواهران و برادران کوچکتر از خویش است. بازداشت کودک یا برخورد با کارفرما باعث می‌شود او استخدام نشود و به سمت مشاغل کم‌درآمدتر، سخت‌تر، خطرناک‌تر و زیرزمینی برود. باعث می‌شود به جای پناه بردن به مامورین قانون از آنها فراری باشد. واضح است اگر راه نان خوردن کسی را بدون پاسخ به نیاز طبیعی او‌ ببندیم، هیچ مشکلی را حل نکرده‌ایم. این برخوردها بی‌فایده‌اند مگر آنکه بهزیستی یا سایر نهادهای حمایتی توان مالی حمایت از این کودکان و خانواده‌های نیازمندشان را داشته باشند. اگر ابعاد مشکل بیش از حد توان مالی آنها باشد، باید واقعیت دردناک را پذیرفت که هیچ راهی وجود ندارد و نتیجه این نمایش‌ها ظلم بیشتر به آسیب‌دیدگان است. تنها چاره ممکن پرداختن به مشکلات مهمتر اما در ابعاد محدودتر است. مثلن کودکان قربانی خشونت و تجاوز بر باقی کودکان کار اولویت دارند. همینطور کودکان کم‌سال‌تر بر بزرگترها.

طبیعتن پرداختن به این سوال (از نمایندگان مردم؟! از دولت تدبیر؟! از عدالت‌جویان؟! از بزرگترها؟) ضرورت دارد که اولویتهای رفاهی در بودجه سالانه چیست و ما وقتی به کودکان کار «نه» می‌گوییم به چه چیزهایی «آری» گفته‌ایم. اصولن فارغ از این موضوع خاص، پرسیدن از اولویتها در مخارج رفاهی و غیر آن مهم است. مثلن اینکه سازمانهایی نظیر کمیته امام یا بنیاد مستضعفان دارند با درآمدشان چه می‌کنند و چه کسانی تحت پوششند؟ آستان قدس که گویا ماموریت حمایتی یافته بهتر است بینوایان را به زیارت مشهد بیاورد یا مخارج مهمتری هست؟ شهرداری تهران که امروز دست اصلاح‌طلبان است باید هزینه راهپیمایی اربعین بدهد یا لااقل تحقیق و پژوهش در این موارد یا هیچکدام؟ بد نیست کسانی که هم مدافع طرح سلامتند، هم مدافع پرداخت یارانه و هم ارز با نرخ پایین و… روشن کنند دخل و خرجشان چطور به هم می‌خواند (یا نمی‌خواند؟) واضحتر: آنجا که من شهروند نوشتم رفتم بیمارستان و فلان جراحی سنگین را با پرداخت دویست هزارتومان کردم و ازین دولت راضیم و…، بد نیست به این هم فکر کنم بهتر نبود من دو میلیون یا حتی ده میلیون تومان می‌دادم و پولها جای دیگر خرج می‌شد؟ بله. پولها در جوب سوریه بر باد می‌رود ولی نه لزومن همه‌اش. این رشته نامربوط همیشگی را همینجا رها میکنم. خلاصه چهارعمل اصلی به ما می‌آموزند که دخل باید با خرج بخواند. 

درباره لیست‌بازی

دو سال پیش در انتخابات مجلس شورای دهم و خبرگان، لیست‌بازی و لیست‌بندی غوغایی کرد به‌یادماندنی. شخصیتی واجدِ اعتبار گفت از فلان لیست حمایت کنید و تَکرار کرد که به تمامی افراد لیست رای دهید. به اعتبار گفته او بسیاری چنین کردند و بازی انتخابات را برنده شدند و شدیم. این روزها زیاد فکر می‌کنم به اینکه آیا واقعن برنده شدیم؟

به خاطرات خودم که رجوع می‌کنم بیش از هرچیز به بردن بازی فکر می‌کردم و به همین دلیل طرفدار لیستی رای دادن بودم و‌ حتی در دفاع از آن نوشتم. امروز به نظرم می‌رسد آن نگاه تا حدی اشتباه بود. البته تردیدهایی در دل داشتم که در آن متن هم اشاره کردم. گفتم «با استخوان در گلو و خار در چشم»؛ اما خودم می‌دانم که کافی نبود.

همان روزها آشنایی نادیده، که چند پیراهن بیشتر پاره کرده بود، هشدار داد به این مضمون که «لیست‌بازی را با تحزب اشتباه نگیرید. در زمین دیگران بازی می‌کنید. این بازی آنی نیست که ملت برنده‌اش باشد؛ چک سفید امضا به دست کسی ندهید.» و نتیجه گرفت «من به هرکس اصلح بدانم رای می‌دهم، ولو در لیست نباشد.» سخنش را نپذیرفتم چون توجهم معطوف به زمین بازی بود نه فردا و پس‌فردای بردن.

لیست‌بازی فوایدی هم داشت البته. برای بعضی از ما و سیاسیون قدرت رای مردم روشن نبود، خصوصن بعد از آن سالهای سیاه؛ حالا هست. زمان تند می‌گذرد و مردم دوباره انتخاب می‌کنند. ناگزیر از اعتبار بزرگان کاسته خواهد شد؛ کسانی که تعهد کافی نداشته‌اند باید تنبیه شوند و جا دارد به آن‌ها که با تَکرار فراموش شدند فرصت دوباره داد.