رسانه

کار رسانه گزارش کردن رخدادها و مواضع گروه‌های مختلف است. اگر یک رخداد ارزش خبری داشته باشد، انعکاس مواضع طرف‌های متعدد درگیر در مساله هرچند حاوی نفرت‌پراکنی، قوم‌گرایی، نژادپرستی، افراط‌گرایی یا خلاف‌گویی باشد می‌تواند به روشن شدن موضوع و انتقال اطلاعات کمک کند به شرطی که رسانه تبدیل به تریبون یک‌طرفه نشود. دلیلی برای نقض حق آزادی بیان با سانسور و حذف به ذهنم نمی‌رسد مگر اینکه محتوای صحبت‌ها به شکل عینی منجر به خشونت، درگیری یا آسیب‌رساندن به دیگران شود.
اینکه یک نفر بیاید مواضع خودش را درباره «مشروع بودن» یک اقدام تروریستی که قبل‌تر رخ ‌داده بگوید و یا مسئولیت آن اتفاق را به عهده بگیرد، ارزش خبری دارد؛ به کسی آسیب نمی‌زند یا منجر به خشونت نمی‌شود و در عوض برای مخاطب به طور کامل روشن می‌کند با چه گروه، اندیشه و عملکردی مواجه است.

 

Advertisements

تحقق اراده خدا و آرمان تربیت جامعه

امروز با متنی خواندنی و کامنتهایش مواجه شدم که نشان می‌داد برای کسانی که دل در گروی ارزش‌های نظام دارند و فکر می‌کنند، این سوال خواه‌ناخواه مطرح می‌شود که نقطه افتراق تفکر، عملکرد و تاریخچه نظام محبوب‌شان با داعش چیست؟ به بیان فصیح خود نویسنده:

«ایده‌ی اصلی داعش تحقق خدا توی تاریخ بود. داعش یه طلب اساسی داشت: به کرسی نشوندن حرف خدا به هر قیمتی یا به عبارتی اعمال بلِا شرط ربوبیت و اراده‌ی الله در زمان و مکان. فعلن کاری به ریشه‌ی اختلاف داعش با خودمون بواسطه‌ی مباحث هرمنوتیک و نحوه‌ی تأویل و تفسیر متن مقدس و اینا ندارم. بحثم اینجا بطور مشخص اینه: تا کجا میشه از زور و اهرم‌های قدرت برای تحقق امر قدسی و اراده‌ی خدا استفاده کرد؟»

تقابل شدید مذهبی با داعش ناشی از همان نحوه تفسیر متن مقدس و در نتیجه قرار گرفتن داعش در جایگاه مهاجم به کسانی که با نظام محبوب نویسنده، قرابت مذهبی و سیاسی دارند از یک طرف و رسانه‌ای شدن خشونت و سبعیت کم‌نظیر این گروه از طرف دیگر دو عامل مهمی است که این شباهت را به یک مساله تبدیل کرده است. البته سابقه سوالات مشابه را دوره حکومت طالبان در افغانستان هم می‌توان یافت. شباهت با یک نظام قرون وسطایی که در پی تحقق اراده خدا در تاریخ، برده‌داری زنان و کودکان را در عمل اجرا کرده و گناهکاران را بر اساس قوانین شریعت از بلندی به پایین انداخته یا در آتش سوزانده، مشکل بزرگی است.

یک راهکار جالب برای خروج از این وضعیت نامطلوب که در کامنت‌ها تجویز می‌شود تاکید بر وظیفه «تربیتی» نظام اسلامی در قبال مردم در قیاس با خشونت عریان دولت اسلامی عراق و شام است. اما هر کسی به سادگی به تضاد میان فردیت انسانها و این نقش تربیتی پی می‌برد. مرز اعمال تربیت در مقابل اعمال خشونت کجاست؟ شاخص پیشنهادی این است که نظام تا هر کجا که امکان عملی تربیت، با سکوت و سکون اکثریت فراهم بود، می‌تواند به تربیت کردن دلسوزانه نااهلان ادامه دهد. در عمل هم ملاک و میزان تعیین این مرز رهبری است که جایگاهش در تعریف رسمی دوستان در طول مقام ربوبیت تشریعی خداوند است. نویسنده کامنت هم به اشاره می‌گوید: «لِلبیتِ رَبٌّ».

مایه اندیشه و تامل است که مبانی نظری حکومت اسلامی انقدر روشن و موجز در ذهن بعضی جا افتاده و خود را نمایش می‌دهد. با این وجود این راهکارها برای پوشاندن آن مشکل بزرگ موفقیت چندانی ندارند.

موسولینی و جنتیله در متنی که در 1932 درباره دکترین فاشیسم نوشتند نظام سیاسی مطلوب خود را این‌طور توصیف کردند:

«… The Fascist State is an inwardly accepted standard and rule of conduct, a discipline of the whole person; it permeates the will no less than the intellect. It stands for a principle which becomes the central motive of man as a member of civilized society, sinking deep down into his personality; it dwells in the heart of the man of action and of the thinker, of the artist and of the man of science: soul of the soul

Fascism, in short, is not only a law-giver and a founder of institutions, but an educator and a promoter of spiritual life. It aims at refashioning not only the forms of life but their content – man, his character, and his faith. To achieve this propose it enforces discipline and uses authority, entering into the soul and ruling with undisputed sway. Therefore it has chosen as its emblem the Lictor’s rods, the symbol of unity, strength, and justice.»

و در جایی دیگر:

«The keystone of the Fascist doctrine is its conception of the State, of its essence, its functions, and its aims. For Fascism the State is absolute, individuals and groups relative. Individuals and groups are admissible in so far as they come within the State. Instead of directing the game and guiding the material and moral progress of the community, the liberal State restricts its activities to recording results. The Fascist State is wide awake and has a will of its own. For this reason it can be described as «ethical».»

از نتایجی که مقایسه مواردی نظیر این با تاکیدات بر اهمیت نظام در سخنان بزرگان نظام (مثال) به همراه دارد بگذریم. با این وجود روشن است که آن نظامی که مسئولیت اخلاقی و تاریخی‌اش را در تربیت روحی و معنوی انسان کامل جستجو می‌کند، بر هر فردیتی مقدم است، در اعماق قلب و روان انسان‌ها جوانه ایمان به راه خود را می‌نشاند، برای رسیدن به اهداف خود اراده‌ای مستقل از خواست‌های غیراخلاقی و فردمحورانه مردم دارد و به همین دلیل هم تنها نظام اخلاقی ممکن برای جلوگیری از سقوط انسان به وادی حیوانات بلکه پایین‌تر است، در نهایت منطقی‌اش یک نام دارد: فاشیسم.

خوب است حالا که بعضی دارند درباره نقاط افتراق با داعش می‌پرسند و در جستجوی نهایت منطقی ایده‌ها هستند، به این شباهت‌ها هم توجه کنند و از جمله به عاقبت داستان فاشیسم نگاهی بندازند.

هرجا می‌روم از خودم می‌پرسم چه می‌شد اگر بابا و مامان اینجا بودند و با هم از سفر لذت می‌بردیم. بابا چه می‌گفت وقتی اقیانوس را یا فلان مزرعه را می‌دید؟ مامان کجاها می‌گفت بایستیم و عکس بگیریم؟

قدرت خیابان

این مقاله جالب Acemoglu, Hassan and Tahoun  که چند ماه پیش در RFS چاپ شده است را تازه دیدم. (درباره عجم‌اوغلو: + ، +)

پیش و پس از سقوط حسنی مبارک سه گروه عمده سیاسی در مصر حضور داشته‌اند. نویسندگان شرکت‌های بورس مصر را با توجه به ارتباطات سیاسی اعضای هیات مدیره و سهامهداران عمده به سه دسته شرکت‌های مرتبط با دولت مبارک (حزب ملی دموکراتیک)، نظامیان و اسلام‌گراها (اخوانی‌ها) تقسیم کرده‌اند. سپس در یک event study بررسی کرده‌اند بازده سهام شرکت‌های گوناگون چطور از حضور مردم در خیابان و همینطور موج‌های توئیتری در سالهای 2011 تا 2013 اثر پذیرفته است. نتایج:

“… Our main results focus on the direct effect of street protests on the returns of politically connected firms. Using information from Egyptian and international print and online media, we construct daily estimates of the number of protesters in Tahrir Square and analyze the effect of these protests on the returns of firms connected to the group then in power. Our specifications estimate the differential changes in the stock market values of different types of connected firms relative to non-connected firms as a function of the size of the protests. They show a robust and quantitatively large impact of larger protests on the returns of firms connected to the incumbent group. For example, a turnout of 500,000 protesters in Tahrir Square lowers the market valuation of firms connected to the incumbent group by 0.8% relative to non-connected firms. Interestingly, there is no offsetting gain in the value of “rival” (non-incumbent) connected groups”

و اینجا:

“We further use data from the universe of tweets by Egyptian Twitter users during this period to shed light on several interrelated questions. First, we document that activity on Twitter predicts protests in Tahrir Square, suggesting that social media has helped coordinate street mobilizations. Second, we also find that this social media activity has no direct effect on stock market valuations with or without simultaneously conditioning on street protests. This finding is interesting in part because it suggests that, despite the considerable emphasis on the role of social media in the Arab Spring, street protests may have still had a special role, and the same discontent expressed via social media may not have the same impact as popular mobilization.”

 

می‌شود تفاسیر متعددی از این نتایج داشت. یک تفسیر محتمل این است که علت تفاوت اثر حضور مردم در خیابان بر شرکتهای مختلف این است که حضور مردم (که سیگنالی از شرایط نامساعد سیاسی-اقتصادی کلان است) بر برخی شرکتها بیش از بقیه اثر منفی می‌گذارد. نویسندگان این توضیح را با کنترل کردن برخی متغیرها نامحتمل می‌دانند.

تفسیر دیگری که می‌توان داشت این است که حضور مردم در خیابان بر ارزش روابط سیاسی شرکت‌ها اثر گذاشته و در نتیجه باعث شده رانت‌های سیاسی از گروهی به گروه رقیب منتقل شود. با این وجود نویسندگان اثری از چنین جابجایی در رانت‌ها با توجه به تغییرات قیمت شرکت‌ها پیدا نکرده‌اند.

تفسیر سوم که بیشتر مورد علاقه نویسندگان است اینکه حضور مردم در خیابان نه تنها بر احتمال و میزان قدرت یک گروه در آینده سیاسی کشور تاثیر می‌گذارد بلکه می‌تواند توزیع کلی روابط قدرت در جامعه را تغییر دهد و به این ترتیب میزان رانت‌جویی کلیه بازیگران سیاسی آینده کشور را تحت شعاع قرار دهد.

در هر حال جدا از یافته‌های تجربی جالب مقاله، هر کدام از این تفاسیر تا حدی می‌تواند ماجرا را توضیح دهد. یک نکته جالب برای من این است که بر فرض پذیرش استواری نتایج تجربی، این شاهدی قابل توجه بر کارایی اطلاعاتی بالای بازار، حتی در مورد بازار سرمایه ابتدایی و کوچک مصر (تنها 177 شرکت بررسی شده‌اند) است.

رقص سیاسیون

علی‌نژاد گفته‌است «هر وقت رهبران اصلاحات رقصیدند آن‌وقت میشود از حفظ و اصلاح نظام توأم با آزادی‌های فردی حرف زد.»
یک نفر گفته این به رسمیت نشناختن تفاوت عقاید است. دیگری می‌گوید برای حمایت از آزادی ابراز فلان نظر یا داشتن بهمان سبک زندگی ضرورتن لازم نیست هم‌عقیده و هم‌نظر بود.
این نقدها به یک معنا و در شرایط کلی درستند ولی فکر کنم می‌شود یک جور بهتر آن حرف اول را در شرایط فعلی فهمید. مساله این نیست که آقای ایکس برقصد، مساله این است که نظرات و عقاید گوناگون باید بتوانند در حاکمیت یک کشور آزاد و دموکراتیک نمایندگی شوند. جایی که پیشروترین‌ها بگویند «ما مخالفیم و خودمان اهلش نیستیم، ولی…» آنها که اهلش هستند عاقبت به حقشان نمی‌رسند.
نمونه واضح دیگرش بحث آزادی پوشش. سالها پیشروترین‌های درون حاکمیت از «حق اشتباه کردن» و «مصلحت نبودن برخورد» و غیره گفته‌اند و اینکه «چرا برخوردهای نامناسب جوانان را دلسرد و عاصی کرده». اعتراض‌های اخیر تفاوتش این بود که به این‌ها کفایت نمی‌کند و داد می‌زند «من بیحجابم»؛ حق دارم اینطور باشم بدون هیچ توضیح و توجیه اضافه‌ای. به همین خاطر هم هست که برایش مسخره است وقتی تاجزاده می‌گوید «با حجاب یک روسری را سر چوب کنید»
اینکه چطور شد اینطور شد یک سوال خوب است اما به نظرم امروز خواسته بخشی از مردم بی‌تعارف و توجیه، نمایندگی شدن، محق دانسته شدن و دیدن سیاستمدارانی از جنس خودشان است و معنای درست پشت آن حرف هم همین است.

پ.ن. فکر کنم این حرفها در پی یکی از پست‌های فیسبوکی محسن به ذهنم رسیده است.

 

دولت و تربیت مذهبی

چند نکته درباره این نوشته که تازه دیدم.
متن منتشر شده در فیسبوک اشاره می‌کند «کودک دین ندارد» و در نتیجه چون توان انتخاب ندارد، باید جلوی هرگونه رفتار مذهبی کودکان را که قاعدتن از سوی والدین «تحمیل» شده است گرفت. اول اینکه منطق اصل بودن «بدون دین» بودن انسان در مقابل «با دین» بودن برای من مشخص نیست و در نتیجه درست متوجه مبنای منطقی استدلال نمی‌شوم. بی‌دین بودن مبنای بیولوژیک یا تاریخی دارد؟ آیا انسان‌هایی که در جوامع احتمالن «طبیعی‌تر» اولیه بوده‌اند بی‌دین بوده‌اند؟ کودکی که از شکم مادر بیرون می‌آید به هیچ زبان خاصی تکلم نمی‌کند. آیا در نتیجه چون توان انتخاب ندارد باید از تحمیل یک زبان از سوی والدین به کودک جلوگیری کرد؟ به همین ترتیب، کودکی که تازه متولد شده، اسم ندارد، لباس ندارد، نمی‌داند خوب و بد چیست، شاید هر روز مدرسه رفتن را دوست نداشته باشد و… بخواهیم یا نخواهیم این والدین و جامعه اطراف کودک هستند که دنیای کودک را شکل می‌دهند و برخی چیز‌ها را به او تحمیل می‌کنند. (قاعدتن منظورمان تحمیل نرم است نه اجبار به ضرب و زور)
به فرض که اصل بر بی‌دین بودن کودک تازه متولد شده، آیا حاضریم این خط استدلال را به نهایت ببریم و در نتیجه استدلال کنیم دولت باید به والدین اجازه ندهد برای کودکان اسامی مذهبی (یا مبتنی بر فرهنگ ایکس) انتخاب کنند، داستان‌های مذهبی (یا هر جور داستان مخالف میل دولت و طبیعت اولیه انسان) تعریف کنند، با هم به مسجد یا کلیسا (یا هرجایی که دولت صلاح ندید) بروند، برای سلامتی مادربزرگشان به درگاه خداوند دعا کنند و… خب با این حساب یا باید بپذیریم دولت است که باید به شهروندان یاد بدهد طریقه درست تربیت کودک چیست و حتی روشن‌تر این دولت است که باید تربیت شهروندان را به عهده بگیرد. این نگاه به نظرم فوق‌العاده محدودکننده و مخالف آزادی است. معمولن بدنام‌ترین رژیم‌های فاشیستی یا کمونیستی بوده‌اند که در آنها دولت داعیه تربیت مردم را داشته است. می‌توانیم به تقابل مفهوم آزادی مثبت در مقابل آزادی منفی فکر کنیم؛ آزادی مثبت گاهی صرفاً بهانه‌ زورگویی دیکتاتورها و رژیم‌های فاشیستی است. از آن طرف اگر بنا شد این دولت برآمده از اکثریت باشد که برای کودکان انتخاب کند، آیا حاضریم بپذیریم در جامعه با اکثریت و عرف مذهبی، دولت برای کودکانی که والدین غیرمذهبی دارند، تصمیمی متفاوت با اراده والدین بگیرد؟
قاعدتن استدلال پست مورد اشاره موارد بالا را به قرینه معنوی حذف کرده است و منظور این است که دولت باید جلوی تحمیل «چیزهای بد» از سوی والدین به کودک را بگیرد و این چیزهای بد باید عینی باشند به طوری که عرف عقلا فارغ از مذهب و جغرافیا و… آن را بپذیرد. اول اینکه بسیاری چیزهای بد هست که دولت اطلاعات یا توان کافی برای جلوگیری از تحمیل آنها به کودک را ندارد و در نتیجه مصلحت این نیست که دولت در این مورد تصمیم بگیرد. مثلن ممکن است والدین بهترین غذاها را برای کودک تهیه نکنند و در نتیجه در سنین بالاتر سلامت او در معرض تهدید قرار بگیرد، ممکن است به بهترین شکل برای آینده تحصیلی کودک برنامه‌ریزی نکنند، به اندازه کافی به ورزش کودک اهمیت ندهند و غیره. خوب می‌شد اگر دولت می‌توانست همه اینها را اصلاح کند، اما به نظر می‌رسد دولت فاقد توان یا اطلاعات کافی برای این مداخله است. از طرف دیگر دولت هم ممکن است اشتباه کند و در این صورت این خطا به همه لطمه می‌رساند؛ منابع فراوان صرف می‌شوند اما هیچ نتیجه به دردبخوری حاصل نمی‌شود.
نتیجه موارد بالا اینکه به نظر می‌رسد عاقلانه است که دولت صرفاً در تصمیمات والدین که به شکل قابل ملاحظه‌ای به کودک آسیب می‌زنند دخالت کند، به شرطی که بتواند شرایط بهتری فراهم کند. برای مثال شواهد متعدد و نسبتن قانع‌کننده‌ای دال بر آسیب جسمی و روانی ختنه دختران و یا آسیب جسمی و روانی و اجتماعی ازدواج کودکان اقامه شده است. من با محدود کردن هر سنت، روش، فرهنگ و… که شواهد نسبتن قانع‌کننده مبتنی بر آسیب رساندن به کودک دارد چه مذهبی و چه غیر مذهبی موافقم؛ ظلم به کودکان مهم است و در نتیجه اینجا جای احتیاط به نفع کودک و سخت‌گیری است. مشکل اینجاست که گویا از نظر متن بسیار بدیهی است که دستور مذهبی حجاب یکی از آن چیزهای بد، ظالمانه و آسیب‌زننده است. برای من روشن نیست چرا حجاب چیز بدی است. البته مدافع ایدئولوژیک حجاب هم نیستم و آماده شنیدن و مطالعه شواهد مرتبط هستم، ولی چرا این دستور مذهبی خاص برای کودکان بد تلقی می‌شود؟ آیا شواهد قانع‌کننده از آسیب روانی یا جسمی به کودکان باحجاب خانواده‌های مسلمان وجود دارد که کودکان بی‌حجاب خانواده‌های بی‌دین از آنها در امانند؟ آیا شواهدی هست که نشان بدهد کودکان خانواده‌های مسلمانی که به حجاب موی سر اهتمام ندارند از کودکان خانواده‌های مسلمانی که به حجاب موی سر اهتمام دارند موفق‌تر، شادتر یا سالم‌ترند؟ بعید می‌دانم.
شاید نمونه‌های متعددی پیدا شود که افراد در سنین نوجوانی یا جوانی از سوی خانواده برای پذیرش برخی سنت‌ها (حجاب یا هر سنت مذهبی یا غیرمذهبی دیگر) تحت فشار قرار می‌گیرند. می‌شود این موارد را تا حد امکان به طور تک‌تک پیگیری کرد ولی مداخله از جنس «حجاب برای همه ممنوع» چطور می‌تواند راه‌حل این مشکل باشد و مشکلات تازه نیافریند؟ برایم روشن نیست.
شواهد تجربی متعددی هستند که از اهمیت فراوان ادغام در جامعه مقصد برای مهاجران سخن می‌گویند. برای مثال مقالاتی که نشان می‌دهند یاد گرفتن زبان جامعه مقصد، آشنا شدن و فهمیدن فرهنگ، دغدغه‌ها یا نیازهای جامعه مقصد، در یک کلام جوشیدن یا جامعه مقصد به آینده اقتصادی مهاجران کمک می‌کند. حجاب یا تفاوتهای دینی ممکن است مانعی برای این جوشیدن و ادغام و در نتیجه موفقیت آتی در جامعه مقصد باشد. این دغدغه قابل فهمی است ولی خوب است به این هم فکر کنیم که سیاست‌های نامهربان با مهاجران، گاهی به جای تسریع فرایند ادغام باعث شکل‌گیری کلونی‌های مستقل و دور از جامعه مقصد شود که می‌توانند محل رشد انواع مشکلات اجتماعی یا حتی امنیتی باشند.
نتیجه اینکه خوبی مداخله حداقلی دولت و اینکه افراد بتوانند به سبک‌های مختلف زندگی کنند را بیشتر مورد توجه قرار دهیم. گویا این قبیل پیشنهادات در اروپا بیشتر از آمریکا مطرح می‌شوند. شاید چون نژادپرستی و دیگرهراسی آنجا بیشتر طرفدار دارد، شاید چون اروپایی‌ها به دولت اعتماد بیشتری دارند، شاید چون جامعه در معرض سیل تغییرات ناشی از حضور مهاجران، احساس خطر کرده است. دلیلش هرچه باشد، آنها مشکلی دارند که لزومن مشکل ما یا هر جای دیگر دنیا نیست. بعید نیست در مورد مای ایرانی، فهم و تاکید بر همزیستی مسالمت‌آمیز و آزادی‌های فردی راهگشاتر باشد تا پیشنهاد حل همه چیز از سوی دولت مداخله‌گر همه‌چیزدان.

آدمها به طور طبیعی از همه اتفاقات بد و ظالمانه دنیا خبر ندارند. یک وجه ماجرا نوعی بی‌توجهی عاقلانه است، اما وجهی دیگر این است که اصلن علاقه‌ای هم ندارند که خاطر خود را آزرده و تلخ کنند و بنابراین انتخاب می‌کنند بی‌توجه باشند چون برایشان مهم نیست. مثلن برای بسیاری از کسانی که این نوشته را می‌خوانند مهم نیست که سالانه چند نفر در آفریقا از گرسنگی می‌میرند. (این عدد بین چند ده هزار تا چند میلیون نفر تخمین زده شده است که در سالهای مختلف تفاوت می‌کند.) حالا ممکن است کسی بگوید اتفاقن برایمان مهم است و غصه میخوریم. باید به عرض برسانم که منظور از مهم نبودن همین است؛ همین صرف غصه خوردن از شنیدن این آمار. با استثنا کردن معدودی از فعالان و خیّرین، برای هیچ‌کسی در عمل و واقعیت مهم نیست و الا بسیاری از دولت‌های دنیا می‌توانستند با کسری از هزینه‌هایی که برای مردم خودشان می‌کنند این گرسنگان را سیر کنند تا لااقل نمیرند. اتفاقن اکثر مردم دنیا هرگز رضایت نمی‌دهند که چنین مخارجی از جیب آنها صورت بگیرد. انتقادات دیگری که به طرح‌های سیر کردن گرسنگان می‌شود، از قبیل پایدار نبودن و… به کنار، واقعیت این است که مسائلی به غایت کم‌اهمیت‌تر و ناپایدارتر در صدر توجه مردم و دولت‌ها هستند. بنابراین اکثر مردم عاقل، اخلاقی و قابل احترام دنیا حاضر نیستند از سر سفره صبحانه‌شان یک مدل پنیر یا یک قاشق مربا کم شود، تا گرسنه‌ای یک تکه نان خشک گیر بیاورد و از گرسنگی نمیرد. این قبیل مشاهدات باید نشان بدهند که در عرف عاقلانه و اخلاقی دنیای امروز، اهمیت جان و مال انسان‌ها با میزان فاصله‌ای که از ما دارند نسبت مشخصی دارد. برای والدین یک کودک اندک خراش دست فرزند با مردن فلان غریبه اهمیت یکسانی ندارد، اولی به یقین مهم‌تر است. چون مسئولیت اخلاقی بیشتری برای آن دارند. چون جامعه و وجدانشان از اولی می‌پرسد اما از دومی نه. این مشاهدات باید به ما نشان بدهند مردم به طور طبیعی برای مردمان فلان سرزمین دوردست دل نمی‌سوزانند و وقتی ماجرا اینگونه نیست باید پرسید چرا.

مردم را کنار بگذاریم. دولت‌ها که منتخب و برگزیده مردم هستند، صرفن در فراهم کردن کالای عمومی نظیر امنیت و قانون نقش موجهی دارند. بنابراین وقتی قرار است از منابع و اموال مردم که تنها وکالت تصرف در آن را دارند برای چنین مسائلی خرج کنند، ناگزیر باید به منافع و اراده مردم توجه کنند. برای تعیین حد و حدود فراهم کردن کالای عمومی نظر اکثریت کفایت می‌کند ولی برای خروج از این دایره قاعدتن باید استاندارد سخت‌گیرانه‌تری لحاظ کرد. از جمله موارد خروج از این دایره، بنا کردن خیریه یا کمک کردن به شهروندان خارجی به بهانه اتخاذ مواضع اخلاقی است. بعید نیست دولت‌ها برای پیش‌برد برخی سیاست‌هایشان که از دایره منافع ملی خارج می‌شود بخواهند با بمباران خبری و نقش بازی کردن، احساسات عمومی را با خود همراه کنند. دقیقن به همین دلیل است که باید استاندارد سخت‌گیرانه‌تری برای خروج دولت‌ها از دایره وظایف طبیعی‌شان وضع کرد.

در نتیجه اینکه وقتی فلان مساله به صدر اخبار می‌رود و مورد توجه قرار می‌گیرد، لزومن معنایش جان‌کاه بودن درد، وحشتناک بودن فاجعه، بی‌نظیر بودن ظلم و… نیست. فاکتورهای دیگری در کارند. این روزها از هزاران تریبون و بلندگو و پست شبکه اجتماعی می‌شنوید اگر نسبت به ظلمی که بر مردمان «ف» از طرف دولت «الف» می‌شود واکنش ندهید، یعنی شریک جرمید. در کمترین حالت فلان بنگاه خبرپراکنی هر روز به یادتان می‌آورد که آن منبع معتبر یا نامعتبر گفت که فلان تعداد کشته و بهمانقدر مجروح شدند و آگاهانه شما را از بی‌توجهی عاقلانه‌تان بیرون می‌کشند تا سهم بیشتری از فکر و ذهن شما را تصاحب و به در نهایت معوج کنند. در حالت حداکثری هم فریاد می‌زنند امروز عاشوراست و اینجا کربلا و شما موظفید شمر زمانتان را بشناسید و در صف یاران امام حسین زمان بایستید. البته که اولی مقدمه و توجیه‌گر دومی است. شاید یک نکته تناقض‌آمیز و خنده‌دار اینجا باشد که کسر بزرگی از همین تریبون‌ها و بلندگوها، در اوقات فراغتشان مشغول این هستند به شما بقبولانند که چرا عاقلانه، اخلاقی و در راستای منافع ملی و بلکه منطقه و یا جهان است که به شکل مالی و نظامی از کسی حمایت کرد که ظرف چند سال گذشته چندصدهزارنفر از مردم کشورش را با استفاده از انواع سلاح‌های متعارف و نامتعارف کشته، گرسنگی و تشنگی و شکنجه داده و…

از دورویی آن جماعت پرمدعا که بگذریم برخی صادقانه فکر می‌کنند که موظف به موضع‌گیری و حمایت از مظلوم و… هستند و از قضا جای درستش هم همینجاست. باقی نوشته خطاب به آنهاست. جای «ف» و «الف» هر چه خواستید بگذارید و از خودتان بپرسید. من جای «ف» میگذارم مردم سردشت و جای «ا» عراق مستظهر به پشتیبانی کشورهای غربی و شرقی و عربی (و حمایت فلسطینیان). اگر از دولت و مردم خودمان بگذریم، چند نفر در دنیا برای خون بی‌گناهان سردشت تره خرد کردند؟ از کمکهای مادی داخلی که بگذریم، چند نفر از مردم خودمان قدمی بیشتر از سهم عموم مردم جلو گذاشته‌اند؟ پاسخ به صفر میل می‌کند. ممکن است کسی به جای «ف» بگذارد «فلان هم‌وطن بهایی» و جای «ا» نظام حاکم. باز هم سوالات بالا را بپرسیم و به آنها فکر کنیم. آیا هیچ‌گاه می‌توان استدلال اخلاقی قانع‌کننده‌ای علیه این بی‌توجهی و بی‌عملی اقامه کرد؟ اگر آری، پس نتیجه و فایده عملی‌اش کو؟ آهان! صرفن غصه خورده‌اند.

وقتی از وظیفه یا اخلاق سخن می‌گوییم باید پیش از آن یپذیریم در چنین دنیایی هستیم. نخست اینکه عاقلانه نیست برای کسی بمیری که برایت تب نمی‌کند. بعلاوه اخلاقی هم نیست چون منابع هر خانواده یا سرزمینی محدودند و باید برای شکوفایی و پیشرفت مردمان آن خانواده یا منطقه به کار گرفته شوند. دوم اینکه مسئولیت اخلاقی افراد به فاصله آنها از ما بی‌ارتباط نیست. اخلاقی نیست کسی برادر گرسنه یا تحت ستم خودش را رها کند و برای اغیار دل بسوزاند. اخلاقی نیست کسی ظلم دولت برآمده از رای خودش را رها کند و درباره بقیه دولت‌ها داستان‌سرایی کند. سوم مساله اولویت اخلاقی است. هزارانی که از گرسنگی می‌میرند قاعدتن باید سهم بیشتری از توجه ما را به خود جلب کنند تا معدودی که به انتقال فلان سفارت‌خانه اعتراض دارند. چهارم اینکه سیاستگذاران و تصمیم‌گیران یک دولت در بدترین جایگاه برای گرفتن تصمیمات اخلاقی هستند. رفتار آنها با معیارهای اخلاق فردی سنجیده نمی‌شود و حق گرفتن تصمیمات اخلاقی سرخود ندارند. اگر بپذیریم که موجه است وزیر خارجه برای حفظ منافع ملی در جایی دروغ بگوید، باید این راه هم یادآوری کنیم که او وزیر خارجه این کشور است و نه وکیل مدافع فلان مردمان سرزمین دوردست؛ این نه عاقلانه است و نه اخلاقی که منافع ملی مردمانی که نسبت به آنها مسئول است را فدای منافع بیگانگان کند.

این‌ چند نتیجه ساده مبتنی بر نظم امروز دنیاست؛ عمل کردن مطابق اینها در حد فهم من اخلاقی‌تر، انسانی‌تر و البته عاقلانه‌تر است. هر وقت لقمه گرم و لباس نو را از فرزندتان گرفتید و به فرزند دیگری دادید، شاید بشود گفت دنیا دنیای دیگر و اخلاق واجد معنای دیگری است. تا پیش از آن روز، با محروم کردن فرزندتان فقط از آنچه مسئولش بوده‌اید شانه خالی کرده‌اید و در نتیجه این شما هستید که اخلاق را زیر پا گذاشته‌اید. دولتی که برای دروغ گفتن درباره نقض حقوق مردمش بهانه و دروغ می‌تراشد و در همان حال برای احراز حق فلان بیگانه گریبان پاره می‌کند، بدون تردید فاقد صلاحیت و دست بالای اخلاقی است. انسان عاقل و اخلاقی از خودش می‌پرسد «چه شد که تمام اخلاق به فلان موضع‌گیری سیاسی تقلیل یافت؟» یا «باید چقدر وقت، توجه و احیانن کمک مادی و معنوی محدود را مصروف فلان مساله خاص کرد؟»