پس از فاجعه سیل اخیر، یک نوع خاص از کمک به سیل‌زدگان توجه من را به خود جلب کرد: یک نفر میگوید «کالای A را به بالاترین قیمت پیشنهادی میفروشم و تمام مبلغ به سیل‌زدگان خواهد رسید» این نوع کمک در همه جای دنیا متداول است. کمی به این نوع کمک فکر کردم. چرا باید کسی بخواهد به این شکل به سیل‌زدگان کمک کند؟ آیا می‌توان ادعا کرد که به این ترتیب سیل‌زدگان کمک بیشتری دریافت خواهند کرد؟

فرض کنیم قیمت کالای A در بازار p باشد. تا پیش از اعلام اینکه نیت کمک به سیل‌زدگان وجود دارد، فروشنده خیرخواه تنها می‌توانست همین مقدار p را به سیل‌زدگان اهدا کند. فرض کنیم حالا بعد از اعلام اینکه تمامی مبلغ فروش به سیل‌زدگان خواهد رسید کسی پیدا شود که آن را به قیمت p + q بخرد. در این صورت واضح است که به جای p اولیه، مبلغ بیشتر q هم به سیل‌زدگان رسیده و به این ترتیب آنها بیشتر کمک دریافت کرده‌اند. اما واقعن اینطور است؟

فرض کنیم که تصمیمات افراد عقلانی و بازارها کامل هستند. کسی که حاضر شده برای کالایی با ارزش p، مبلغ p+q را بپردازد در عین اینکه می‌توانسته برای همان کالا قیمت p را بپردازد، در واقع دارد با رفتار خود نشان می‌دهد که ترجیحاتی برای کمک کردن به اندازه مبلغ q به سیل‌زدگان داشته است. با توجه به ترجیحات خریدار، حتی در نبود پیشنهاد فروشنده، او از مکانیسم‌های دیگر برای رساندن مبلغ q به سیل‌زدگان استفاده می‌کرد. اگر توجه کنیم که فروشنده هم p را از بازار دریافت کرده و به خیریه کمک کرده است عملن هیچ تفاوتی در دریافتی سیل‌زدگان ایجاد نشده است. در هر دو حالت فروشنده خیرخواه به اندازه p و خریدار خیرخواه به اندازه q به سیل‌زدگان کمک کرده‌اند.

با فرض عقلانیت تنها راهی که به ذهن می‌رسد این است که فرض کنیم لابد منافع دیگری در این طرز اهدا وجود دارد که ارزش اضافی r را تولید می‌کند و در نتیجه حالا به خاطر اعلام عمومی و مشارکت دوسویه، ارزش p+q+r به سیل‌زدگان می‌رسد. این منافع دیگر چیست؟ به عنوان یک نمونه ممکن است فروشنده و خریدار بتوانند با این کار به نوعی برای کمک به سیل‌زدگان تبلیغات کنند، موضوع سیل را بیشتر مطرح کنند و در نتیجه اطرافیانشان را هم به کمک بیشتر ترغیب کنند. یا شاید باید فرض کنیم  فروشنده و خریدار از اعلام عمومی کمک، منافعی به شکل آبروی نیک یا شهرت به کار خیر به دست آورند. اگر فرض کنیم که فروش/خرید کالای A فقط قرار نیست یک بار رخ بدهد و قرار است فروشنده/خریدار همین کالا یا کالاهای مشابه را در آینده بفروشد/بخرد این اقدام بیشتر از قبل، شکل تلاش برای ایجاد آبروی نیک به خود می‌گیرد. فرض کنید قرار است نمونه کارتان را به دیگران بدهید تا آنها را جذب کنید. حالا به جای اینکه به رایگان چنین کنید، که شاید سیگنال خوبی نباشد، ترجیح می‌دهید این را با کمک به سیل‌زدگان همراه کنید. بسیاری از شرکت‌ها واحدهای مسئولیت اجتماعی دارند که بخشی از دپارتمان برندینگ یا واحد روابط عمومی است و هدفشان مشابه همین است. هرچه به این سمت حرکت کنیم نیکی به دیگری کم‌رنگ‌تر و منفعت شخصی پررنگ‌تر می‌شود که  ضرورتن اشکالی هم ندارد.

یک راه دیگر این است که فکر کنیم آدم‌ها کاملن عاقل نیستند. برای مثال ممکن است صرف همین تصور درخریدار و فروشنده که دارند در عین برطرف کردن یک نیاز مادی، در کار خیر هم مشارکت می‌کنند باعث شود به این روش رو بیاورند. یا شاید اینکه خریدار و فروشنده به جای کمک یک نفره، حالا دو نفره یا گروهی دارند پول‌هایشان را روی هم می‌گذارند و کمک می‌کنند احساس بهتری به آنها بدهد. یا شاید فروشنده و خریدار تمرکز محدود دارند و نمی‌خواهند بیش از حد به موضوع کمک کردن فکر کنند. ارزش کالای A به آنها یک لنگر ذهنی می‌دهد که هم خیالشان راحت می‌شود که کمک کرده‌اند و هم بیش از محدودیت تمرکزشان درگیر محاسبات نشده‌اند.

 

Advertisements

رسانه

کار رسانه گزارش کردن رخدادها و مواضع گروه‌های مختلف است. اگر یک رخداد ارزش خبری داشته باشد، انعکاس مواضع طرف‌های متعدد درگیر در مساله هرچند حاوی نفرت‌پراکنی، قوم‌گرایی، نژادپرستی، افراط‌گرایی یا خلاف‌گویی باشد می‌تواند به روشن شدن موضوع و انتقال اطلاعات کمک کند به شرطی که رسانه تبدیل به تریبون یک‌طرفه نشود. دلیلی برای نقض حق آزادی بیان با سانسور و حذف به ذهنم نمی‌رسد مگر اینکه محتوای صحبت‌ها به شکل عینی منجر به خشونت، درگیری یا آسیب‌رساندن به دیگران شود.
اینکه یک نفر بیاید مواضع خودش را درباره «مشروع بودن» یک اقدام تروریستی که قبل‌تر رخ ‌داده بگوید و یا مسئولیت آن اتفاق را به عهده بگیرد، ارزش خبری دارد؛ به کسی آسیب نمی‌زند یا منجر به خشونت نمی‌شود و در عوض برای مخاطب به طور کامل روشن می‌کند با چه گروه، اندیشه و عملکردی مواجه است.

 

تحقق اراده خدا و آرمان تربیت جامعه

امروز با متنی خواندنی و کامنتهایش مواجه شدم که نشان می‌داد برای کسانی که دل در گروی ارزش‌های نظام دارند و فکر می‌کنند، این سوال خواه‌ناخواه مطرح می‌شود که نقطه افتراق تفکر، عملکرد و تاریخچه نظام محبوب‌شان با داعش چیست؟ به بیان فصیح خود نویسنده:

«ایده‌ی اصلی داعش تحقق خدا توی تاریخ بود. داعش یه طلب اساسی داشت: به کرسی نشوندن حرف خدا به هر قیمتی یا به عبارتی اعمال بلِا شرط ربوبیت و اراده‌ی الله در زمان و مکان. فعلن کاری به ریشه‌ی اختلاف داعش با خودمون بواسطه‌ی مباحث هرمنوتیک و نحوه‌ی تأویل و تفسیر متن مقدس و اینا ندارم. بحثم اینجا بطور مشخص اینه: تا کجا میشه از زور و اهرم‌های قدرت برای تحقق امر قدسی و اراده‌ی خدا استفاده کرد؟»

تقابل شدید مذهبی با داعش ناشی از همان نحوه تفسیر متن مقدس و در نتیجه قرار گرفتن داعش در جایگاه مهاجم به کسانی که با نظام محبوب نویسنده، قرابت مذهبی و سیاسی دارند از یک طرف و رسانه‌ای شدن خشونت و سبعیت کم‌نظیر این گروه از طرف دیگر دو عامل مهمی است که این شباهت را به یک مساله تبدیل کرده است. البته سابقه سوالات مشابه را دوره حکومت طالبان در افغانستان هم می‌توان یافت. شباهت با یک نظام قرون وسطایی که در پی تحقق اراده خدا در تاریخ، برده‌داری زنان و کودکان را در عمل اجرا کرده و گناهکاران را بر اساس قوانین شریعت از بلندی به پایین انداخته یا در آتش سوزانده، مشکل بزرگی است.

یک راهکار جالب برای خروج از این وضعیت نامطلوب که در کامنت‌ها تجویز می‌شود تاکید بر وظیفه «تربیتی» نظام اسلامی در قبال مردم در قیاس با خشونت عریان دولت اسلامی عراق و شام است. اما هر کسی به سادگی به تضاد میان فردیت انسانها و این نقش تربیتی پی می‌برد. مرز اعمال تربیت در مقابل اعمال خشونت کجاست؟ شاخص پیشنهادی این است که نظام تا هر کجا که امکان عملی تربیت، با سکوت و سکون اکثریت فراهم بود، می‌تواند به تربیت کردن دلسوزانه نااهلان ادامه دهد. در عمل هم ملاک و میزان تعیین این مرز رهبری است که جایگاهش در تعریف رسمی دوستان در طول مقام ربوبیت تشریعی خداوند است. نویسنده کامنت هم به اشاره می‌گوید: «لِلبیتِ رَبٌّ».

مایه اندیشه و تامل است که مبانی نظری حکومت اسلامی انقدر روشن و موجز در ذهن بعضی جا افتاده و خود را نمایش می‌دهد. با این وجود این راهکارها برای پوشاندن آن مشکل بزرگ موفقیت چندانی ندارند.

موسولینی و جنتیله در متنی که در 1932 درباره دکترین فاشیسم نوشتند نظام سیاسی مطلوب خود را این‌طور توصیف کردند:

«… The Fascist State is an inwardly accepted standard and rule of conduct, a discipline of the whole person; it permeates the will no less than the intellect. It stands for a principle which becomes the central motive of man as a member of civilized society, sinking deep down into his personality; it dwells in the heart of the man of action and of the thinker, of the artist and of the man of science: soul of the soul

Fascism, in short, is not only a law-giver and a founder of institutions, but an educator and a promoter of spiritual life. It aims at refashioning not only the forms of life but their content – man, his character, and his faith. To achieve this propose it enforces discipline and uses authority, entering into the soul and ruling with undisputed sway. Therefore it has chosen as its emblem the Lictor’s rods, the symbol of unity, strength, and justice.»

و در جایی دیگر:

«The keystone of the Fascist doctrine is its conception of the State, of its essence, its functions, and its aims. For Fascism the State is absolute, individuals and groups relative. Individuals and groups are admissible in so far as they come within the State. Instead of directing the game and guiding the material and moral progress of the community, the liberal State restricts its activities to recording results. The Fascist State is wide awake and has a will of its own. For this reason it can be described as «ethical».»

از نتایجی که مقایسه مواردی نظیر این با تاکیدات بر اهمیت نظام در سخنان بزرگان نظام (مثال) به همراه دارد بگذریم. با این وجود روشن است که آن نظامی که مسئولیت اخلاقی و تاریخی‌اش را در تربیت روحی و معنوی انسان کامل جستجو می‌کند، بر هر فردیتی مقدم است، در اعماق قلب و روان انسان‌ها جوانه ایمان به راه خود را می‌نشاند، برای رسیدن به اهداف خود اراده‌ای مستقل از خواست‌های غیراخلاقی و فردمحورانه مردم دارد و به همین دلیل هم تنها نظام اخلاقی ممکن برای جلوگیری از سقوط انسان به وادی حیوانات بلکه پایین‌تر است، در نهایت منطقی‌اش یک نام دارد: فاشیسم.

خوب است حالا که بعضی دارند درباره نقاط افتراق با داعش می‌پرسند و در جستجوی نهایت منطقی ایده‌ها هستند، به این شباهت‌ها هم توجه کنند و از جمله به عاقبت داستان فاشیسم نگاهی بندازند.

هرجا می‌روم از خودم می‌پرسم چه می‌شد اگر بابا و مامان اینجا بودند و با هم از سفر لذت می‌بردیم. بابا چه می‌گفت وقتی اقیانوس را یا فلان مزرعه را می‌دید؟ مامان کجاها می‌گفت بایستیم و عکس بگیریم؟

قدرت خیابان

این مقاله جالب Acemoglu, Hassan and Tahoun  که چند ماه پیش در RFS چاپ شده است را تازه دیدم. (درباره عجم‌اوغلو: + ، +)

پیش و پس از سقوط حسنی مبارک سه گروه عمده سیاسی در مصر حضور داشته‌اند. نویسندگان شرکت‌های بورس مصر را با توجه به ارتباطات سیاسی اعضای هیات مدیره و سهامهداران عمده به سه دسته شرکت‌های مرتبط با دولت مبارک (حزب ملی دموکراتیک)، نظامیان و اسلام‌گراها (اخوانی‌ها) تقسیم کرده‌اند. سپس در یک event study بررسی کرده‌اند بازده سهام شرکت‌های گوناگون چطور از حضور مردم در خیابان و همینطور موج‌های توئیتری در سالهای 2011 تا 2013 اثر پذیرفته است. نتایج:

“… Our main results focus on the direct effect of street protests on the returns of politically connected firms. Using information from Egyptian and international print and online media, we construct daily estimates of the number of protesters in Tahrir Square and analyze the effect of these protests on the returns of firms connected to the group then in power. Our specifications estimate the differential changes in the stock market values of different types of connected firms relative to non-connected firms as a function of the size of the protests. They show a robust and quantitatively large impact of larger protests on the returns of firms connected to the incumbent group. For example, a turnout of 500,000 protesters in Tahrir Square lowers the market valuation of firms connected to the incumbent group by 0.8% relative to non-connected firms. Interestingly, there is no offsetting gain in the value of “rival” (non-incumbent) connected groups”

و اینجا:

“We further use data from the universe of tweets by Egyptian Twitter users during this period to shed light on several interrelated questions. First, we document that activity on Twitter predicts protests in Tahrir Square, suggesting that social media has helped coordinate street mobilizations. Second, we also find that this social media activity has no direct effect on stock market valuations with or without simultaneously conditioning on street protests. This finding is interesting in part because it suggests that, despite the considerable emphasis on the role of social media in the Arab Spring, street protests may have still had a special role, and the same discontent expressed via social media may not have the same impact as popular mobilization.”

 

می‌شود تفاسیر متعددی از این نتایج داشت. یک تفسیر محتمل این است که علت تفاوت اثر حضور مردم در خیابان بر شرکتهای مختلف این است که حضور مردم (که سیگنالی از شرایط نامساعد سیاسی-اقتصادی کلان است) بر برخی شرکتها بیش از بقیه اثر منفی می‌گذارد. نویسندگان این توضیح را با کنترل کردن برخی متغیرها نامحتمل می‌دانند.

تفسیر دیگری که می‌توان داشت این است که حضور مردم در خیابان بر ارزش روابط سیاسی شرکت‌ها اثر گذاشته و در نتیجه باعث شده رانت‌های سیاسی از گروهی به گروه رقیب منتقل شود. با این وجود نویسندگان اثری از چنین جابجایی در رانت‌ها با توجه به تغییرات قیمت شرکت‌ها پیدا نکرده‌اند.

تفسیر سوم که بیشتر مورد علاقه نویسندگان است اینکه حضور مردم در خیابان نه تنها بر احتمال و میزان قدرت یک گروه در آینده سیاسی کشور تاثیر می‌گذارد بلکه می‌تواند توزیع کلی روابط قدرت در جامعه را تغییر دهد و به این ترتیب میزان رانت‌جویی کلیه بازیگران سیاسی آینده کشور را تحت شعاع قرار دهد.

در هر حال جدا از یافته‌های تجربی جالب مقاله، هر کدام از این تفاسیر تا حدی می‌تواند ماجرا را توضیح دهد. یک نکته جالب برای من این است که بر فرض پذیرش استواری نتایج تجربی، این شاهدی قابل توجه بر کارایی اطلاعاتی بالای بازار، حتی در مورد بازار سرمایه ابتدایی و کوچک مصر (تنها 177 شرکت بررسی شده‌اند) است.

رقص سیاسیون

علی‌نژاد گفته‌است «هر وقت رهبران اصلاحات رقصیدند آن‌وقت میشود از حفظ و اصلاح نظام توأم با آزادی‌های فردی حرف زد.»
یک نفر گفته این به رسمیت نشناختن تفاوت عقاید است. دیگری می‌گوید برای حمایت از آزادی ابراز فلان نظر یا داشتن بهمان سبک زندگی ضرورتن لازم نیست هم‌عقیده و هم‌نظر بود.
این نقدها به یک معنا و در شرایط کلی درستند ولی فکر کنم می‌شود یک جور بهتر آن حرف اول را در شرایط فعلی فهمید. مساله این نیست که آقای ایکس برقصد، مساله این است که نظرات و عقاید گوناگون باید بتوانند در حاکمیت یک کشور آزاد و دموکراتیک نمایندگی شوند. جایی که پیشروترین‌ها بگویند «ما مخالفیم و خودمان اهلش نیستیم، ولی…» آنها که اهلش هستند عاقبت به حقشان نمی‌رسند.
نمونه واضح دیگرش بحث آزادی پوشش. سالها پیشروترین‌های درون حاکمیت از «حق اشتباه کردن» و «مصلحت نبودن برخورد» و غیره گفته‌اند و اینکه «چرا برخوردهای نامناسب جوانان را دلسرد و عاصی کرده». اعتراض‌های اخیر تفاوتش این بود که به این‌ها کفایت نمی‌کند و داد می‌زند «من بیحجابم»؛ حق دارم اینطور باشم بدون هیچ توضیح و توجیه اضافه‌ای. به همین خاطر هم هست که برایش مسخره است وقتی تاجزاده می‌گوید «با حجاب یک روسری را سر چوب کنید»
اینکه چطور شد اینطور شد یک سوال خوب است اما به نظرم امروز خواسته بخشی از مردم بی‌تعارف و توجیه، نمایندگی شدن، محق دانسته شدن و دیدن سیاستمدارانی از جنس خودشان است و معنای درست پشت آن حرف هم همین است.

پ.ن. فکر کنم این حرفها در پی یکی از پست‌های فیسبوکی محسن به ذهنم رسیده است.

 

دولت و تربیت مذهبی

چند نکته درباره این نوشته که تازه دیدم.
متن منتشر شده در فیسبوک اشاره می‌کند «کودک دین ندارد» و در نتیجه چون توان انتخاب ندارد، باید جلوی هرگونه رفتار مذهبی کودکان را که قاعدتن از سوی والدین «تحمیل» شده است گرفت. اول اینکه منطق اصل بودن «بدون دین» بودن انسان در مقابل «با دین» بودن برای من مشخص نیست و در نتیجه درست متوجه مبنای منطقی استدلال نمی‌شوم. بی‌دین بودن مبنای بیولوژیک یا تاریخی دارد؟ آیا انسان‌هایی که در جوامع احتمالن «طبیعی‌تر» اولیه بوده‌اند بی‌دین بوده‌اند؟ کودکی که از شکم مادر بیرون می‌آید به هیچ زبان خاصی تکلم نمی‌کند. آیا در نتیجه چون توان انتخاب ندارد باید از تحمیل یک زبان از سوی والدین به کودک جلوگیری کرد؟ به همین ترتیب، کودکی که تازه متولد شده، اسم ندارد، لباس ندارد، نمی‌داند خوب و بد چیست، شاید هر روز مدرسه رفتن را دوست نداشته باشد و… بخواهیم یا نخواهیم این والدین و جامعه اطراف کودک هستند که دنیای کودک را شکل می‌دهند و برخی چیز‌ها را به او تحمیل می‌کنند. (قاعدتن منظورمان تحمیل نرم است نه اجبار به ضرب و زور)
به فرض که اصل بر بی‌دین بودن کودک تازه متولد شده، آیا حاضریم این خط استدلال را به نهایت ببریم و در نتیجه استدلال کنیم دولت باید به والدین اجازه ندهد برای کودکان اسامی مذهبی (یا مبتنی بر فرهنگ ایکس) انتخاب کنند، داستان‌های مذهبی (یا هر جور داستان مخالف میل دولت و طبیعت اولیه انسان) تعریف کنند، با هم به مسجد یا کلیسا (یا هرجایی که دولت صلاح ندید) بروند، برای سلامتی مادربزرگشان به درگاه خداوند دعا کنند و… خب با این حساب یا باید بپذیریم دولت است که باید به شهروندان یاد بدهد طریقه درست تربیت کودک چیست و حتی روشن‌تر این دولت است که باید تربیت شهروندان را به عهده بگیرد. این نگاه به نظرم فوق‌العاده محدودکننده و مخالف آزادی است. معمولن بدنام‌ترین رژیم‌های فاشیستی یا کمونیستی بوده‌اند که در آنها دولت داعیه تربیت مردم را داشته است. می‌توانیم به تقابل مفهوم آزادی مثبت در مقابل آزادی منفی فکر کنیم؛ آزادی مثبت گاهی صرفاً بهانه‌ زورگویی دیکتاتورها و رژیم‌های فاشیستی است. از آن طرف اگر بنا شد این دولت برآمده از اکثریت باشد که برای کودکان انتخاب کند، آیا حاضریم بپذیریم در جامعه با اکثریت و عرف مذهبی، دولت برای کودکانی که والدین غیرمذهبی دارند، تصمیمی متفاوت با اراده والدین بگیرد؟
قاعدتن استدلال پست مورد اشاره موارد بالا را به قرینه معنوی حذف کرده است و منظور این است که دولت باید جلوی تحمیل «چیزهای بد» از سوی والدین به کودک را بگیرد و این چیزهای بد باید عینی باشند به طوری که عرف عقلا فارغ از مذهب و جغرافیا و… آن را بپذیرد. اول اینکه بسیاری چیزهای بد هست که دولت اطلاعات یا توان کافی برای جلوگیری از تحمیل آنها به کودک را ندارد و در نتیجه مصلحت این نیست که دولت در این مورد تصمیم بگیرد. مثلن ممکن است والدین بهترین غذاها را برای کودک تهیه نکنند و در نتیجه در سنین بالاتر سلامت او در معرض تهدید قرار بگیرد، ممکن است به بهترین شکل برای آینده تحصیلی کودک برنامه‌ریزی نکنند، به اندازه کافی به ورزش کودک اهمیت ندهند و غیره. خوب می‌شد اگر دولت می‌توانست همه اینها را اصلاح کند، اما به نظر می‌رسد دولت فاقد توان یا اطلاعات کافی برای این مداخله است. از طرف دیگر دولت هم ممکن است اشتباه کند و در این صورت این خطا به همه لطمه می‌رساند؛ منابع فراوان صرف می‌شوند اما هیچ نتیجه به دردبخوری حاصل نمی‌شود.
نتیجه موارد بالا اینکه به نظر می‌رسد عاقلانه است که دولت صرفاً در تصمیمات والدین که به شکل قابل ملاحظه‌ای به کودک آسیب می‌زنند دخالت کند، به شرطی که بتواند شرایط بهتری فراهم کند. برای مثال شواهد متعدد و نسبتن قانع‌کننده‌ای دال بر آسیب جسمی و روانی ختنه دختران و یا آسیب جسمی و روانی و اجتماعی ازدواج کودکان اقامه شده است. من با محدود کردن هر سنت، روش، فرهنگ و… که شواهد نسبتن قانع‌کننده مبتنی بر آسیب رساندن به کودک دارد چه مذهبی و چه غیر مذهبی موافقم؛ ظلم به کودکان مهم است و در نتیجه اینجا جای احتیاط به نفع کودک و سخت‌گیری است. مشکل اینجاست که گویا از نظر متن بسیار بدیهی است که دستور مذهبی حجاب یکی از آن چیزهای بد، ظالمانه و آسیب‌زننده است. برای من روشن نیست چرا حجاب چیز بدی است. البته مدافع ایدئولوژیک حجاب هم نیستم و آماده شنیدن و مطالعه شواهد مرتبط هستم، ولی چرا این دستور مذهبی خاص برای کودکان بد تلقی می‌شود؟ آیا شواهد قانع‌کننده از آسیب روانی یا جسمی به کودکان باحجاب خانواده‌های مسلمان وجود دارد که کودکان بی‌حجاب خانواده‌های بی‌دین از آنها در امانند؟ آیا شواهدی هست که نشان بدهد کودکان خانواده‌های مسلمانی که به حجاب موی سر اهتمام ندارند از کودکان خانواده‌های مسلمانی که به حجاب موی سر اهتمام دارند موفق‌تر، شادتر یا سالم‌ترند؟ بعید می‌دانم.
شاید نمونه‌های متعددی پیدا شود که افراد در سنین نوجوانی یا جوانی از سوی خانواده برای پذیرش برخی سنت‌ها (حجاب یا هر سنت مذهبی یا غیرمذهبی دیگر) تحت فشار قرار می‌گیرند. می‌شود این موارد را تا حد امکان به طور تک‌تک پیگیری کرد ولی مداخله از جنس «حجاب برای همه ممنوع» چطور می‌تواند راه‌حل این مشکل باشد و مشکلات تازه نیافریند؟ برایم روشن نیست.
شواهد تجربی متعددی هستند که از اهمیت فراوان ادغام در جامعه مقصد برای مهاجران سخن می‌گویند. برای مثال مقالاتی که نشان می‌دهند یاد گرفتن زبان جامعه مقصد، آشنا شدن و فهمیدن فرهنگ، دغدغه‌ها یا نیازهای جامعه مقصد، در یک کلام جوشیدن یا جامعه مقصد به آینده اقتصادی مهاجران کمک می‌کند. حجاب یا تفاوتهای دینی ممکن است مانعی برای این جوشیدن و ادغام و در نتیجه موفقیت آتی در جامعه مقصد باشد. این دغدغه قابل فهمی است ولی خوب است به این هم فکر کنیم که سیاست‌های نامهربان با مهاجران، گاهی به جای تسریع فرایند ادغام باعث شکل‌گیری کلونی‌های مستقل و دور از جامعه مقصد شود که می‌توانند محل رشد انواع مشکلات اجتماعی یا حتی امنیتی باشند.
نتیجه اینکه خوبی مداخله حداقلی دولت و اینکه افراد بتوانند به سبک‌های مختلف زندگی کنند را بیشتر مورد توجه قرار دهیم. گویا این قبیل پیشنهادات در اروپا بیشتر از آمریکا مطرح می‌شوند. شاید چون نژادپرستی و دیگرهراسی آنجا بیشتر طرفدار دارد، شاید چون اروپایی‌ها به دولت اعتماد بیشتری دارند، شاید چون جامعه در معرض سیل تغییرات ناشی از حضور مهاجران، احساس خطر کرده است. دلیلش هرچه باشد، آنها مشکلی دارند که لزومن مشکل ما یا هر جای دیگر دنیا نیست. بعید نیست در مورد مای ایرانی، فهم و تاکید بر همزیستی مسالمت‌آمیز و آزادی‌های فردی راهگشاتر باشد تا پیشنهاد حل همه چیز از سوی دولت مداخله‌گر همه‌چیزدان.

پ.ن. مربوط